روزي بود؛ روزي نبود. زن پادشاهي بود كه بچه دار نمي شد. يك روز نذر كرد اگر بچه دار شود يك من عسل و يك من روغن بخرد بدهد به بچه اش ببرد براي ماهي هاي دريا.

از قضا زد و زن آبستن شد و پس از نه ماه و نه روز پسري زاييد. پادشاه خيلي خوشحال شد؛ داد همه جا را چراغاني كردند و جشن بزرگي راه انداخت.

يك سال, دو سال, پنج سال گذشت و زن نذر و نيازش را به كلي فراموش كرد.

روزها همين طور آمدند و رفتند تا يك روز زن نگاهي انداخت به قد و بالاي پسرش و به فكر فرو رفت. با خودش گفت «اي دل غافل! پسرم بيست و يك ساله شده و من هنوز نذرم را ادا نكرده ام.»

پسر وقتي ديد مادرش به فكر فرو رفته پرسيد «مادرجان! چه شده؟ انگار خيلي تو فكري.»

زن گفت «پسرم! نذر كرده بودم اگر بچه دار شدم يك من روغن و يك من عسل بخرم و بدهم به بچه ام ببرد براي ماهي هاي دريا.»

پسر گفت «اينكه غصه ندارد؛ بخر بده من ببرم.»

زن رفت يك من عسل و يك من روغن خريد داد به پسرش.

پسر عسل و روغن را ورداشت برد كنار دريا. ديد پيرزني نشسته آنجا. پيرزن پرسيد «پسرجان داري كجا مي روي؟»

پسر جواب داد «مادرم نذر كرده يك من عسل و يك من روغن بيارم براي ماهي هاي دريا.»

پيرزن گفت «ننه جان! ماهي عسل و روغن مي خواهد چه كار! آن ها را بده به من پيرزن تا بخورم و به جانت دعا كنم.»

پسر ديد پيرزن حرف درستي مي زند و گفت «باشد!»

و عسل و روغن را داد به پيرزن و خواست برگردد كه پيرزن گفت «الهي كه دختران انار نصيبت بشود پسرجان!»

پسر پرسيد «ننه جان! دختران انار كي ها هستند؟»

پيرزن جواب داد «سر راهت به باغي مي رسي؛ همين كه پايت را گذاشتي تو باغ صداهاي عجيب و غريبي به گوشت مي رسد. يكي مي گويد نيا تو مي كشمت! ديگري مي گويد نيا تو مي زنمت! پسرجان! از اين حرف ها نترس. به پشت سرت نگاه نكن و يكراست برو جلو, چند تا انار بچين و برگرد.»

پسر راه افتاد و در راه رسيد به باغ. رفت چهل تا انار چيد و برگشت. در راه يكي از انارها پاره شد؛ دختر قشنگي از توي آن درآمد و گفت «نان بده به من! آب بده به من!»

پسر آب و نان نداشت كه به او بدهد و دختر افتاد و مرد.

كمي بعد يك انار ديگر پاره شد. دختر قشنگي از توي آن در آمد و گفت «نان بده به من! آب بده به من!»

اين يكي هم افتاد و مرد.

در طول راه دختر ها يكي يكي از انار آمدند بيرون و گفتند «نان بده به من! آب بده به من!» و مردند.

پسر رفت و رفت تا رسيد كنار چشمه اي. انار آخري پاره شد, دختر قشنگي از توش درآمد و نان و آب خواست.

پسر زود به دختر آب داد و با خود گفت «اين دختر سراپا برهنه را كه فقط يك گردنبند به گردن دارد نمي توانم ببرم به شهر. بايد اول بروم و برايش لباس بيارم.»

هر قدر دختر اصرار كرد كه او را با خود ببرد, پسر قبول نكرد. به دختر گفت «همين جا بمان زود مي روم و بر مي گردم.»

و تنها راه افتاد سمت شهر.

درخت نارنجي كنار چشمه بود. دختر گفت «درخت نارنجم! سرت را خم كن.»

درخت نارنج سرش را خم كرد. دختر پا گذاشت رو شاخه هاش و رفت بالا درخت نشست.

كمي كه گذشت دده سياهي كه چشم هاش لوچ بود آمد سر چشمه كوزه اش را آب كند و عكس دختر را در آب ديد, خيال كرد عكس خودش است. گفت «من اين قدر خوشگل باشم, آن وقت بيايم براي خانم كوزه آب كنم.»

و كوزه را زد به سنگ شكست و برگشت خانه.

خانم پرسيد «كوزه را چي كار كردي؟»

دده سياه جواب داد «از دستم افتاد و شكست.»

خانم گفت «كهنه هاي بچه را وردار ببر بشور.»

دده سياه كهنه ها ورداشت رفت لب چشمه. باز عكس دختر را در چشمه ديد و با خودش گفت «حيف نيست من اين قدر قشنگ باشم, آن وقت بيايم براي خانم كهنه بشورم.»

بعد كهنه ها را داد دم آب و برگشت خانه.

خانم پرسيد «كهنه ها را چي كار كردي؟»

دده سياه جواب داد «خانم! من اين قدر خوشگل و قشنگ باشم, آن وقت بيايم براي تو كهنه بچه بشورم؟ حيف نيست؟»

خانم گفت «مرده شور تركيبت را ببرد با آن چشم هاي باباقوري و لب هاي كلفتت. برو تو آينه ببين چقدر خوشگلي و حظ كن. حالا بيا بچه را ببر بشور.»

دده سياه بچه را گرفت برد لب چشمه. تا خواست بچه را بشورد باز عكس دختر را در آب ديد گفت من اين قدر قشنگ باشم, آن وقت بيايم براي خانم بچه بشورم.»

بعد بچه را بلند كرد سر دست؛ خواست پرتش كند تو چشمه كه دختر انار دلش سوخت و به صدا درآمد كه «آهاي دختر! چه كار داري مي كني؟ كاريش نداشته باش. امت محمد است.»

دده سياه سر بلند كرد ديد دختري مثل پنجه آفتاب لخت و عور نشسته بالا درخت نارنج.

زود بچه را برد سپرد به خانم و برگشت لب چشمه. گفت «خانم بگذار من هم بيايم پهلوي تو.»

دختر انار جوابش را نداد.

دده سياه آن قدر التماس كرد و قربان صدقه اش رفت كه دل دختر انار به حالش سوخت و موهاش را از درخت آويزان كرد. دده سياه موهاي دختر انار را گرفت و از درخت رفت بالا. گفت «خانم جان! تو كي هستي؟»

«من دختر انارم.»

«اينجا چه مي كني تك و تنها؟»

«شوهرم رفته لباس بياورد تنم كند و من را ببرد.»

«اين چه جور گردن بندي است كه بسته اي به گردنت؟»

«جان من توي همين گردن بند است. اگر آن را از گردنم باز كنند مي ميرم.»

«خانم جان! قربانت برم بيا سرت را بجويم.»

«توس سر ما آن جور چيزهايي كه تو فكر مي كني پيدا نمي شود.»

دده سياه دست ورنداشت. آن قدر التماس كرد كه آخر سر دختر نخواست دلش را بشكند و رضا داد.

دده سياه دزدكي گردن بند را از گردن دختر انار واكرد و او را هل داد و انداخت توي آب. دختر شد يك بوته نسترن و ايستاد لب چشمه.

كمي بعد پسر برگشت و گفت «بيا پايين.»

دده سياه گفت «از اين درخت به اين بلندي چطوري بيايم پايين.»

پسر گفت «وقتي مي خواستي بري بالا مگر خودت نگفتي درخت نارنجم سرت را خم كن و درخت خودش خم شد؟»

دده سياه گفت «آن وقت خم مي شد؛ حالا دلش نمي خواهد خم بشود.»

پسر رفت بالا درخت او را آورد پايين. گفت «اين لباس ها را از كجا پيدا كردي؟»

«از يك دده سياه امانت گرفتم.»

«رنگ و رويت چرا اين قدر سياه شده؟»

«از بس كه توي باد و زير آفتاب ايستادم.»

«چشم هات چرا چپ شده؟»

«از بس كه چشم به راه تو دوختم.»

«پاهات چرا اين جور پت و پهن شده؟»

«از بس كه بلند شدم و نشستم.»

پسر ديگر چيزي نگفت. يك دسته گل نسترن چيد و دده سياه را ورداشت و افتاد به راه.

دده سياه ديد هوش و حواس پسر همه اش به گل هاي نسترن است و مرتب با آن ها بازي مي كند و هيچ اعتنايي به او نمي كند و از لجش گل ها را گرفت و پرپر كرد. پسر خم شد آن ها را جمع كند, ديد عرقچيني افتاده رو زمين. عرقچين را ورداششت و راه افتاد.

دده سياه ديد پسر همه اش با غرقچين ور مي رود و هيچ اعتنايي به او نمي كند. عرقچين را از دستش گرفت و پرت كرد. پسر خم شد عرقچين را وردارد, ديد كبوتر قشنگي نشسته جاي آن, كبوتر را ورداشت و رفتند و رفتند تا رسيدند به خانه.

هر كس چشمش افتاد به دده سياه, گفت «يك دده سياه و اين همه افاده.»

پسر به روي خود نياورد و بي سر و صدا عروسيش را راه انداخت.

چند روز بعد, وقتي دختر ديد پسر هميشه سرش به كبوتر بند است و هيچ اعتنايي به او ندارد, گفت «من ويار دارم؛ كبوترت را سر ببر گوشتش را بخورم.»

پسر گفت «هر چند تا كبوتر كه بخواهي مي گويم برايت بيارند.»

دده سياه گفت «هوس كرده ام گوشت اين كبوتر را بخورم.»

پسر قبول نكرد و سر حرفش ايستاد.

اين گذشت, تا يك روز كه پسر در خانه نبود دده سياه با ناز و غمزه به پادشاه گفت «من ويار دارم؛ اما پسرت نمي گذارد اين كبوتر را سر ببرم.»

پادشاه داد سر كبوتر را بريدند. از جايي كه خون كبوتر به زمين ريخت درخت چناري روييد و قد كشيد.

وقتي پسر برگشت خانه از درخت خيلي خوشش آمد. از آن به بعد, هميشه هوش و حواسش به چنار بود و دور و برش مي پلكيد.

دده سياه هر دو پايش را كرد تو يك كفش كه «بايد اين درخت را ببري و با چوبش براي بچه ام گهواره درست كني.»

پسر گفت «قحطي چوب كه نيست. از هر درخت ديگري كه بخواهي مي دهم گهواره درست كنند.»

اين هم گذشت؛ تا يك روز كه پسر رفته بود شكار, دده سياه رفت پيش پادشاه و ماجرا را برايش تعريف كرد. پادشاه بي معطلي داد چنار را بريدند و با چوبش گهواره درست كردند.

از آن چنار زيبا فقط يك تكه چوب باقي ماند كه آن را به گوشه اي انداختند. تكه چوب همان جا ماند و ماند تا پيرزني كه به خانه پادشاه رفت و آمد داشت و خانه را آب و جارو مي كرد, روزي تكه چوب را ديد؛ از آن خوشش آمد و گفت «خانم! اين را بده ببرم بگذارم زير دوكم.»

دده سياه گفت «وردار ببر.»

پيرزن تكه چوب را برد گذاشت زير دوكش. روز بعد, وقتي برگشت خانه ديد خانه اش آب و جارو شده و همه چيز مثل دسته گل تر و تميز است.

پيرزن گوشه و كنار خانه را گشت و آخر سر با خودش گفت «حتماً كاسه اي زير نمي كاسه است.»

فردا از خانه بيرون نرفت و پشت پرده اي پنهان شد. ديد دختري از چوب زير دوك آمد بيرون و همه جا را آب و جارو و تر و تميز كرد. بعد, خواست برود توي تكه چوب كه پيرزن از پشت پرده درآمد و گفت «تو را به خدا نرو. من هم هيچ كس را ندارم؛ بيا دختر من بشو.»

دختر ديگر نرفت توي چوب و در خانه پيرزن ماندگار شد.

روزي جارچي ها در شهر جار زدند «هر كس مي تواند بيايد از ايلخي بان پادشاه اسب بگيرد و پرورش بدهد.»

دختر به پيرزن گفت «ننه جان! تو هم برو يكي بگير.»

پيرزن گفت «ما كه علوفه نداريم بدهيم به اسب.»

دختر گفت «تو برو بگير. كارت نباشد.»

پيرزن رفت پيش پادشاه. گفت «اي پادشاه! بفرما يكي از اسب هايت را بدهند به من پرورش بدهم.»

پادشاه گفت «ننه! تو كه حال و حوصله پرورش اسب نداري.»

پيرزن گفت «دختر يكي يك دانه ام خيلي دلش مي خواهد اسبي داشته باشد.»

پادشاه براي اينكه دل پيرزن را نشكند به ايلخلي بانش گفت «اسب مردني و چلاقي بدهد به پيرزن كه زنده ماندن و مردنش چندان فرقي نداشته باشد.»

پيرزن اسب را گرفت برد خانه. دختر خوشحال شد و تا دست كشيد پشت اسب, اسب جوان و قبراق شد. دختر آب زد به زلف هاش و پاشيد تو حياط و همه جا علف درآمد.

چند ماه بعد, پادشاه امر كرد «برويد اسب ها را جمع كنيد.»

غلام هاي پادشاه شروع كردند به جمع كردن اسب ها به خانه پيرزن هم سري زدند كه ببينند اسبش مرده يا زنده است. اسب چنان شيهه اي كشيد كه چيزي نمانده بود زهره همه آب شود. رفتند به طويله درش بياورند كه اسب هر كه را آمد جلو زد شل و پل كرد و هر كس را كه پشت سرش ايستاده بود به لگد بست.

غلام ها گفتند «ننه جان! ما كه حريف اين اسب نمي شويم؛ بگو يكي بيايد اين را از طويله بكشد بيرون تا ما آن را ببريم.»

دختر رفت دستي كشيد پشت اسب و گفت «حيوان زبان بسته, بيا برو. از صاحب چه وفايي ديدم كه از تو ببينم.»

اسب از طويله آمد بيرون و غلام هاي پادشاه آن را گرفتند و بردند.

روزي از روزها, گردن بند مرواريد دده سياه پاره شد و هيچ كس نتوانست آن را به نخ بكشد.

دختر گفت «ننه! برو به پادشاه بگو من مي توانم مرواريدها را نخ كنم.»

پيرزن گفت «دختر جان! اين كار از تو ساخته نيست. از خيرش بگذر.»

دختر اصرار كرد. پيرزن آخر سر قبول كرد و با ترس و لرز رفت پيش پادشاه گفت «قبله عالم به سلامت! من نمي گويم, دخترم مي گويد مي توانم مرواريدها را به نخ بكشم.»

پادشاه گفت «برو دخترت را بيار اينجا ببينم.»

دختر رفت پيش پادشاه, پادشاه گفت «اين تو هستي كه گفته اي مي توانم مرواريدها را نخ كنم؟»

دختر گفت «بله! اما به شرطي كه تا همه را نخ نكرده ام هيچ كس از اتاق بيرون نرود.»

پسر پادشاه امر كرد «هر كس مي خواهد به حياط برود, زودتر برود و هر كس در اتاق مي ماند بداند تا اين دختر مرواريدها را نخ نكرده نمي تواند قدم بگذارد بيرون.»

بعد, در را قفل كرد و همه به تماشا نشستند.

دختر مرواريدها را چيد جلوش. نخ را گرفت تو دستش و شروع كرد «من اناري بودم بالاي درختي. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! يك روز پسر پادشاه آمد و من را چيد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! من را برد و رو درخت نارنجي گذاشت. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! دده سياهي آمد و گردن بند مرواريدم را باز كرد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم!.»

به اينجا كه رسيد دده سياه گفت «ديگر بس است! از خير گردن بند گذشتيم.»

دختر اعتنايي نكرد و ادامه داد و با هر آهاي! آهايي كه مي گفت چند تا از مرواريدها كنار هم قرار مي گرفت و مي رفت به نخ.

«من را توي آب انداخت و شدم يك بوته نسترن. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! پسر پادشاه گل هايم را چيد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! دده سياه ديد پسر پادشاه همه هوش و حواسش به من است و گل ها را پرپر كرد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! شدم يك عرقچين. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! دده سياه من را از دست پسر گرفت و انداخت زمين. شدم كبوتر. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! بعد, اين دده سياه ويار كرد و داد سرم را بريدند. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! شدم يك چنار. آهاي! آهاي! مرواريدهايم!»

دده سياه باز هم پريد تو حرف دختر و گفت «ول كن ديگر! گردن بند نخواستيم.»

دختر اعتنايي نكرد و ادامه داد «چنار را بريدند براي بچه اش گهواره درست كردند. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! پيرزني يك تكه از چوب چنار را برداشت برد خانه اش. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! شدم دختر پيرزن. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! روزي پادشاه يك اسب لاغر و مردني داد به ما. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! اسب را پرورش داديم و غلام ها آمدند و بردنش. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! بعد, گردن بند مرواريد دده سياه پاره شد.»

دده سياه داد كشيد «واي دلم! در را وا كنيد برم بيرون. مردم از دل درد.»

پسر پادشاه گفت «تا همه مرواريدها نخ نشده هيچ كس نبايد برود بيرون.»

دختر دنبال حرفش را گرفت «هيچ كس نتوانست آن ها را به نخ بكشد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! پادشاه دختر را خواست و از او پرسيد تو مي تواني مرواريدها را نخ كني. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! دختر گفت بله, اما به شرطي كه تا آن ها را نخ نكرده ام هيچ كس از اتاق نرود بيرون. آهاي! آهاي! مرواريدهايم!»

به اينجا كه رسيد كار نخ كشيدن مرواريدها تمام شد و دختر گردن بند را پرت كرد به طرف دده سياه و گفت «برش دار! به صاحبش چه وفايي كرده كه به تو بكند.»

پسر پادشاه ديد اين همان دختر انار است. پيشانيش را بوسيد و داد دده سياه را بستند به دم اسب چموش و اسب را ول كردند به كوه و بيابان.

بعد, هفت شبانه روز جشن گرفتند و همه به مراد دلشان رسيدند.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 16:9  توسط داستان نویس  | 
همين طور كه مادر داشت سنجاق‌هاي قفلي را از ملحفه‌ها باز مي‌كرد تا آنها را بشويد، به پدر ليست خريد مي‌داد.سه كيلو گردو فكر كنم بس باشه. يه كمي هم تو خونه داريم.پدر در حالي كه
 
داشت به نيما كمك مي‌كرد تا وسايل كيف مدرسه‌اش را مرتب كند، گفت:
 
- واسه فردا مگه مي‌خواي چي بپزي؟ غذا از بيرون بياريم، بهتر نيست؟
 
- نه آخه 50 نفر بيشتر نيستيم. همين خودموني‌ها هستن. در ضمن فكر كردم هزار حرف و حديث ازش در مي‌ياد. مادر پسره مي‌گه سه تا زن توي خونه بودن، نشستن دست به كار نزدن كه غذا از بيرون بيارن. غذاي خونگي يه چيز ديگه است.
 
- باشه همه چيز رو بنويس بذار رو اُپن. الان نيما رو برسونم مدرسه بر مي‌گردم مي‌رم سراغ خريد‌ها. اما خانومي! جون من اين دختراي تنبلت رو بيدار كن.
 
مادر باز يادش افتاد كه اي واي نازي و ناهيد در خواب ناز به سر مي‌برند. خيلي زود كارش را رها كرد و شروع كرد به داد و فرياد كردن:
 
- نازي ....نازي...ناهيد...ناهيد... پاشيد ديگه. يالا. برم به دختر همسايه بگم بياد واسه نامزدي، خونمون رو تميز كنه؟!
 
نازي سرش را از زير پتو در آورد و با صدايي گرفته و خش دار به مادر گفت:
 
- ناهيد مي‌خواد شوهر كنه. مشكل خودشه پاشه كمك كنه.
 
مادر، پتو را از روي نازي كشيد و با تشر گفت:
 
- پاشو خجالت بكش. تو فقط يه سال از ناهيد كوچيك‌تري، امسال نه، سال ديگه تو هم بايد بري. به خدا من از باباتون خجالت مي‌كشم ميگه اين دخترا رو بيدار كن. فردا نفرين شوهر‌ها و مادر شوهر‌هاي شما بالاي سرمنه.
 
ناهيد در حالي كه لبه تخت نشسته بود به مادر نگاه كرد و گفت:
 
- خب باشه پا مي‌شيم! اما مگه جنگ شده؟ مگه زلزله مي‌خواد بياد؟ خب عزيزم من مي‌خوام شوهر كنم. شما چرا اين همه استرس داري؟
 
- ناهيد پاشو به قرآن زشته، تو، توي كاراي خونه مثل لاك پشتي. از بدشانسي من بايد بري طبقه بالاي مادر شوهرت هم زندگي كني. هر روز مادر شوهرت تو زندگيته. اگه بخواي تا لنگ ظهر بخوابي مگه آبرو مي‌مونه واست؟
 
مادر به زور، نازي و ناهيد را بلند كرد تا كمكش كنند. آنها فس فس كنان مثلا كمك مي‌كردند، نازي دائما در يخچال را باز مي‌كرد تا چيزي بردارد، براي خودش لقمه نان و پنيري هم مي‌گرفت و كلا نمي‌گذاشت كه بد بگذرد! پدر از مدرسه نيما برگشت و به ليست خريد روي اپن نگاه انداخت.
 
- به‌به! دختراي شاه پريون! چه عجب بيدار شدين. شما استراحت كنيد خدمتكاراتون هستن.
 
نازي خجالت كشيد و با حالتي شرمنده گفت:
 
- نه به خدا بابا ما هم كار مي‌كنيم. اسممون بد در رفته.
 
- مي‌دونم بابا جان تو از ناهيد زبل‌تري، ناهيد از تو زرنگ‌تر. تو خواب زدين روي دست همديگه.
 
مادر چيزي نگفت و اجازه داد بچه‌ها كمي شرمنده باشند. پدر ادامه داد:
 
- البته شماها مقصر نيستين كه اينقدر تنبل بار اومدين. مادرتون مقصره. از وقتي يه كم دست و پا داشتين هميشه كارهاتون رو انجام مي‌داد. حتي آب خوردن رو واستون مي‌آورد پاي تلويزيون. واسه اينه كه حالا نگران حرف و حديث مادر شوهرو پدر شوهره. اگه عرضه زندگي كردن داشتين مادرتون الان اين همه نگران نبود. به هر حال. فردا عصر 50 تا مهمون داريم. نازي! اين ناهيد كه به لطف ابرو باد و مه و خورشيد و فلك داره شوهر مي‌كنه، تو يه تقلايي كن دخترم! شايد... خدا رو چه ديدي!
 
همه زدند زير خنده! نازي گفت:
 
- اي بابا! گليم بخت منو سياه بافتن، شوهر كجا بود!!!
 
پدر ليست را برداشت و از در خانه زد بيرون. نازي با صداي آرامي به مادر گفت:
 
- مامان چي كار داري، كمكت كنيم؟
 
- دو تا ليوان شير گرم كردم. كنار گاز. رو كابينته. بخوريد و بياييد تو حياط.
 
ناهيد رو به نازي كرد:
 
- نازي مي‌گم ما خيلي تنبليم؟
 
- نمي‌دونم. اينجوري كه اينا ميگن ما فاجعه‌ايم.
 
هنوز ساعت روي هشت نرسيده بود كه زنگ خانه به صدا در آمد. مادر از توي حياط صدا را شنيد و به اين فكر كه پدر كاري داشته كه برگشته، با چادري كه به كمر بسته بود در را باز كرد.
 
مژگان، دختر عمه ناهيد پشت در بود. با مادر روبوسي كرد.
 
- زن دايي سلام. به خدا ببخشيد من وظيفه‌ام بود ديروز مي‌اومدم كمك. فردا شب يه عالمه مهمون دارين. امروز و فردا من دربست در خدمتتونم. هر كاري باشه.
 
هيچ كس انتظار آمدن مژگان را نداشت. مادر خيلي خوشحال شد. نازي از پشت پنجره، مژگان را ديد زد.
 
- گاومون زاييد ناهيد.! مژگان اومده. الان مثل زبل خان كار مي‌كنه. هي مامان هم چشم غره مي‌ره به ما كه شما تنبليد، اين مژگان هم در نوع خودش پديده‌ايه‌ها! من رو بذارن سينه ديوار تيربارون كنن نمي‌رم تو، كارخونه به كسي كمك كنم، اين صداي قابلمه از خونه همسايه بشنوه مثل فنر مي‌پره مي‌گه من اومدم كمك!! شيرين عسل!!
 
- خب خداييش اگه بخوايي ما رو با مژگان مقايسه كني خب اون خيلي زرنگ و زبله.
 
مژگان با دختر‌ها روبوسي كرد و يكراست رفت توي حياط به شستن ملحفه‌ها مشغول شد. پدر كه رسيد مژگان را ديد و با خوشحالي از او استقبال كرد.
 

همه كارها روي انگشتان مژگان مي‌چرخيد، ريزه ميزه اما پر انرژي و سريع بود، خيلي خوب به كارها سر و سامان مي‌داد. صبح روز عقد حتي غذا‌ها را هم او بار گذاشته بود. كمي دكور خانه را عوض كرده بود و براي مهمان‌ها جا را بازتر گذاشته بود. در واقع نازي و ناهيد الكي توي دست و پا بودند. در همين حد كه مادر يا مژگان از آنها مي‌خواستند آبكشي، جارويي يا لباسي بياورند. ساعت هنوز 12 بود، قرار آمدن خانواده داماد و مهمان‌هاي ديگر را براي ساعت 5 گذاشته بودند، پدر به ميز ناهارخوري كه نگاه كرد با تعجب پرسيد اينا چيه؟
 
مژگان با خنده گفت: كدوما، دايي؟
 
- اين غذاهاي متنوع و رنگي چيه؟
 
- دايي.... سر به سرم نذار. چند مدل ژله و فرني واسه امشبه ديگه.
 
- آخه خدايي همه چيز رو خيلي قشنگ تزئين كردي. يعني ما هم مي‌تونيم از اينا بخوريم يا فقط واسه مهموناست! مژگان! يه كمي هم به دختراي ما ياد بده، تو بري ما باز دلمون مي‌خواد از اين ژله‌ها بخوريم‌ها!
 
مادر، سفره ناهار را روي زمين پهن كرد و رو به ناهيد گفت:
 
- زود باش ناهيد. بدو مادر. زود غذاتو بخور. بايد ساعت يك، آرايشگاه باشي.
 
سر سفره، پدر چند باري از مژگان تشكر كرد، مژگان با ناهيد و نازي خيلي صميمي بود اما از وقتي كه او ازدواج كرده بود، اين ارتباط كمتر شده بود.
 
- مژگان! دايي‌جون! قبل از ازدواجت همش اينجا بودي. انگار من سه تا دختر داشتم. بعد از ازدواجت بي‌‌وفا شدي. آقا مرتضي رو به ما ترجيح مي‌دي ديگه، شوهر ذليل!
 
- نه والا دايي! به خدا مي‌دونيد كه زندگي خيلي درگيرم كرده. اگه نه از خدامه مثل همون وقت‌ها همين جا پيش ناهيد و نازي باشم.
 
پدر راست مي‌گفت مژگان هميشه پيش آنها بود، مژگان و ناهيد همسن بودند. سال آخر دبيرستان مژگان ازدواج كرد و خيلي زود دوقلو به دنيا آورد، از به دنيا آمدن دوقلوها مژگان زرنگ شد. وگرنه در تنبلي روي نازي و ناهيد را سفيد كرده بود. هميشه مادرش مي‌گفت الهي شكر كه خدا اين دو تا فرشته رو نصيب مژگان كرد! خدا به دختراي من شش قلو بده شايد اينا يه تكوني بخورن!
 
مژگان براي پدر سالاد كشيد و با خنده گفت:
 
- دايي به ناهيد و نازي سخت نگير. مگه يادت نيست من هم همين‌طوري بودم. بي‌خيال و راحت. به خدا اين چند سال زندگي، منو ساخت. مادر شوهرم الان بچه‌ها را همراهي مي‌‌كنه تا كلاس خياطي برم. تازه مي‌دوني كه بنده خدا با اين‌كه خودش هم مريضه اما اصرار داشت درس بخونم و دانشگاه هم برم. البته يه كم هم سخت‌گيره. اما لطف مي‌كنه بچه‌ها رو نگه مي‌داره. سال ديگه ليسانسم رو هم ميگيرم. به خدا من هم خيلي تو زندگيش كمكش مي‌كنم. اگه نبود من الان هيچ كاري تو زندگيم نكرده بودم. خدا خيرش بده.
 
پدر در حالي كه لباس‌هايش را عوض مي‌كرد تا ناهيد را به آرايشگاه برساند گفت:
 
- مژگان‌جون ما اگه چيزي مي‌گيم واسه خاطر خودشونه. ما همه كار مي‌كنيم تا بچه‌ها پيشرفت كنن. حالا خود دانند.
 
پدر و ناهيد رفتند. مژگان به نازي ياد داد چطور سالاد شب را تزيين كند. سري به غذاهاي روي اجاق زد و به مادر گفت:
 
- زن دايي! فدات شم من مي‌رم خونه لباسامون رو آماده كنم. بچه‌ها رو هم گذاشتم پيش مامانم. بيارمشون خونه حمامشون كنم. خودم زودتر مي‌يام.
 
- مرسي مژگان‌جون! قربون دستت يه سر هم بزن آرايشگاه. انگار ناهيد چيزي مي‌خواست واسش ببري.
 
- آهان خوب شد يادم آورد، .نگران كم و كسري ظرف‌ها هم نباش. مي‌دم مرتضي بياره.
 

مژگان رفت و مادر در اين فكر بود كه كاش ناهيد هم بتواند به خوبي مژگان زندگي كند. نازي كه ديد مادر حسابي رفته توي فكر و بيرون هم نمي‌آيد گفت:
 
- مامان! بهش فكر نكن. به خدا ناهيد دست و پا چلفتي نيست. مي‌تونه زندگي كنه. به قول بابا تقصير خودت هم بوده. شما حتي ليوان آب رو هم مي‌دادي دستمون. من به خدا اصلا فكر نمي‌كردم اين همه كار واسه يه عقد خصوصي داشته باشيم. اما بيا... پاشو مامان ديگه.... ببين اينجا يه كم ديگه كار مونده كه مژگان واسه من نوشته. بيا كمكم كن تا زودتر تموم شه، اين ناهيد رو بفرستيم بره ديگه ريخت خوشگلش رو نبينيم!!
 
مادر به صورت نازي نگاه كرد و خنده كمرنگي صورتش را پوشاند. بلند شد تا به نازي كمك كند.
 
- ببين مامان نوشته يه چاقو واسه بريدن كيك تزيين كنيد.
 
- اون چاقو دسته سفيده رو بردار. هم قشنگ و براقه هم نو.
 
نازي چاقو را برداشت و همين طور كه داشت با روبان پاپيون درست مي‌كرد تا روي آن بزند، به مادر گفت:
 
- مامان ببين به خدا تو دوران عقد، ناهيد رو مجبور مي‌كنم بره كلاس خياطي. خودم هم باهاش مي‌رم. امسال هر دوتامون دانشگاه هم شركت مي‌كنيم. به خدا همين پيام نور مي‌ريم. جون خودم راست مي‌گم مامان. الهي فدات شم، ديگه اينجوري بغض نكن، درسته ما نمي‌تونيم خوب غذا درست كنيم اما خداييش هر دوتامون خوب غذا مي‌خوريم!! تو پاشو اون كت و دامن پوست پيازيت رو از كمد در بيار. ديگه غصه نخور. من هم خودم و نيما رو مرتب مي‌كنم. پاشو ديگه. بيا اين هم از چاقو. ببين چه خوشگلش كردم. ته سليقه‌ام!
 
مادر نازي را بوسيد و به سراغ لباسش رفت.
 

كم‌كم مهمان‌های درجه یك سر مي‌رسیدند. خانواده داماد هم آمدند. ناهید هم منتظر داماد بود. تا او برسد نازی پذیرایی گرمی از مهمانها كرد. ناهید رسید، آشكارا دست پاچه شده بود، مدام سعی مي‌كرد به خودش مسلط باشد اما نمي‌شد انگار، نازی هم این وسط شیطنت مي‌كرد و مي‌گفت:
 
- ناهید! پاشو برو پیش مهمونها بگو بسمه تعالی! من ناهید هستم، خوشحال هستم، یعنی كلا همه چی آرومه من چقد خوشحالم!!
 
عاقد را خبر كرده بودند، مردي به همراه پسر كم سن و سالی كه دفتر بزرگی زیر بغلش بود وارد شد، همه به احترامشان نیم خیز شدند و چای و میوه تعارف كردند، ناهید هنوز دل توی دلش نبود، با آن‌كه كارهای مختلف آزمایش و كلاس مشاوره و... را رفته بود اما هنوز باورش نمي‌شد برای گفتن آن «بله» مشهور، باید بنشیند كنار آقای داماد كه خیلی خوشحال به نظر مي‌رسید، بالاخره بعد از چند دقیقه همه چیز آماده شد، ناهید چادر سفید گلداری را سرش كرد كه قسمتی از صورتش را مي‌پوشاند، دو نفر از دخترهای جوان هم بالای سر او و داماد پارچه‌اي را گرفته بودند و نازی قند مي‌سابید، سكوت همه جا را گرفته بود، عاقد با صدای شمرده‌اي خطبه عقد را خواند و گفت:
 
- عروس خانم وكلیم؟
 
- عروس رفته گل بچینه!
 
این را مژگان تند و سریع گفت، فیلمبردار مدام دوربین‌اش را مي‌چرخاند كه بهترین صحنه‌ها را شكار كند، نازی دستش را شل گرفته بود و قندهای توی دستش توی كادر نمي‌افتاد، مادر حرص مي‌خورد.
 
- عروس خانم وكلیم؟
 
- عروس رفته گلاب بیاره!
 
باز هم مژگان این را گفت، حالا همه منتظر شنیدن آخرین وكلیم گفتن عاقد بودند، مادر دور از چشم مهمانها كمی دورتر رفت با ایما و اشاره سعی كرد نازی را متوجه كند كه دستش را كمی بالاتر بگیرد تا قندها توی كادر دوربین عكاسی هم بیفتند، اما نازی توی حال و هوای خودش بود.
 
- عروس خانم...
 
هوز عاقد حرفش را كامل نكرده بود كه مادر آرام صدا زد نازی...
 
نازی انگار از خواب پریده باشد گفت:
 
- بله!
 
صدای هلهله زنها و دخترهای جوان آپارتمان را پر كرد، مباركه! مباركه! ناهید ‌هاج و واج مانده بود، اما نازی كار را تمام كرده بود، سوتی بزرگ را با «بله» گفتن بی‌هنگامش داده بود و هنوز بعد از چند ماه ناهید حرص مي‌خورد كه چرا نازی حواسش نبوده است و نگذاشته او خودش بله را بگوید.
 
- قسم مي‌خورم تو مراسم عقدت همون بار اول برم پشت سرت قایم بشم و تا عاقد گفت عروس خانم وكلیم بگم، بله! بله! تو رو خدا! شما وكلید، مباركه!
 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 16:7  توسط داستان نویس  | 
شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد. دختر گفت: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد.

از آن طرف چون این دختر فراری شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا فرار کرده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ... . محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... . لذا علت را پرسید طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگران وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.

topnews داستان شب اول عروسی داستان شب حجله داستان شب عروسی داستان دختر فراری داستان دختران فراری داستان شهوت داستان شهوتی کردن دختر ایرانی کردن دختر فراری تجاوز کردن به دختر ایرانی تجاوز کردن به دختر فراری تجاوز به دختر ایرانی تجاوز به دختر فراری
نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند. قران کریم می فرماید: نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند «سوره یوسف آیه 53» انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه میبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 16:4  توسط داستان نویس  | 
سلام هموطن

آیا باورتان مئ شود که این حقیقتی بوده که در جامعه ما بوقع پیوسته ؟ آیا مئ توانید قبول بکنید ما ایرانیها در میانمان افرادی هستند که با نسل جوان ایرانی این چنین برخورد مئ کنند تا فقط خود زندگی کنند البته زندگی که نه ، مردگئ کنند!! بله این بلا ها بخشی بدست افرادی بی توجه به انسانیت و مسائل انسانی در جامعه رشد می کند و نسل جوان را در دام خود می کشاند آن هم در نام فرهنگ ، تمدن یا در نام دین و شئونات اخلاقی که بنام صیغه رواج پیدا می کند زمانی هم که می پرسی بابا تو چگونه دم از شرف و آبرو و غیره می زنئ ؟ خود را به کوچه علئ چپ مئ زنند و اظهار بئ اطلاعئ مئ کنند ! پس اگر این چنین افرادئ نبودند جمهورئ اسلامئ چگونه مئ توانست سئ سال دوام داشته باشد؟ بله وجود چنین افرادی می باشد که هنوز بعد از تقریبا صد و پنجاه سال ملت ایران نتوانسته به دوران نوین و دموکراسئ که از دوران امیر کبیر بذرش کاشته شد و هنوز هم بعد از سالیان سال دور خود مئ چرخیم ! بله داشتم می گفتم در دورانئ که برنامه تلویزیونئ داشتم در همان زمان ایمیلئ را دریافت کردم که تمام وجودم را به غمی بس سنگین نشاند و بارها اشک ریختم و از خدای خود پرسیدم چرا ؟ پس کو آن عدالت و مهربانی تو ؟ پس کئ بداد بئ کسان خواهئ رسید ؟ نپرس که چرا به خدا شکایت بردم چون به غیر از او کسی دیگر را شنونده نیافتم !!!
ایمیل اینگونه آغاز شده بود بدون سانسور خواهم نوشت.
سلام امیدوارم خوب باشی مدتی نه چندان طولانی بیننده برنامه هایت هستم ، شاید روز اولی که برنامه ات را دیدم تصور دیگرئ داشتم و پیش خود فکر می کردم تو هم مثل همه اینها فقط حرفئ و حرف ! اما با گذشت چند روز از برنامه هایت متوجه چیزئ شدم که تو خود دردی !! تو کسی هستی که درد را می دانی چیست ؟ زمانی که شنیدم در شرایطی بزرگ شدی که با هزاران غم و غصه و ندارئ دسته پنجه نرم کردی ، و خود را بلاخره به آن طرف آب رساندی براین خوشحالم ، ولی تو یک تفاوت داری ، تو مردم را فراموش نکردی تو با اینکه در ایران نبودی برای سالهای زیاد اما درد مردم را به خوبی و مخصوصا نسل جوان کشور را خیلی خوب درک کردی ، و حرفهایت در دل من یکی که نشسته و می دانم خیلی ها هم مثل من فکر مئ کنند .
تنها چیزی که مرا وادر به نوشتن کرد اشکهای تو بود زمانی که قالی قرمز را به تصویر کشاندی آن هم چقدر زیبا که هیچ کس در عرض این سی سال به تصویر نکشانده بود ، اما تو حقیقت را گفتی اینها بدنبال بدبختی مردم و نسل ایرانی هستند نه به دنبال آزادی و دموکراسی برای مردم ایران ! زمانی که در فیلم از امیر قاسمی و شب خیز می گفتی دردهای مرا هم شخم می زدی و وجودم را چنان می لرزاندی که وادارم کردی این ایمیل را برایت بنویسم ، این حقیقت زندگی من است یه دختر ایرانی که بدست نامردان و نا زنان به این گرفتاریها رسید شاید امروز زندگی می کنم اما دیگر خیلی دیر است چرا که هر چه را که داشتم دادم !!
یه روز خیلی دلم گرفته بود به مادرم گفتم می رم خونه دوستم زود بر می گردم خلاصه نمی خواهم سرت را درد بیاورم ، رفتن همان و اسیر شدن همان ، وقتی اونجا بودم چند نفر از دوستان ساناز هم اونجا بودند که با هم آشنا شدیم در حین صحبت یکی از دخترها که نام عاطفه را داشت از من خواست که در مهمانی آنها حضور داشته باشم باور کن من اولین بارئ بود که به این جور مهمانی ها می رفتم یعنی خبر هم نداشتم که چگونه مهمانی خواهد بود و الا به خدا هیچ وقت پایم را آنجا نمی گذاشتم ای کاش مرده بودم و نمی رفتم ! آن روز من به مادرم گفتم تولد ساناز است و من را هم دعوت کرده اما تولد را در خانه یکی از اقوامشان گرفتند که در کرج است قرار شده شب را هم افراد نزدیک آنجا سر کنند فردا بر می گردم نگران نباشید . خوب رفتن همان گرفتار شدن همان ، یه مهمانی که باور کن تو خوابم هم ندیده بودم اولا پر از آدم بود همه بیشتر جوان ! سالن را دودی فرا گرفته بود که نگو هر کسئ یه سیگار و سیگاری دستش بود مشروب و چیزهای دیگر هم تا دلت می خواست یافت می شد اولش کمی محیط خورد تو ذوقم ولی بعد با دیدن یکئ از همون دختر ها که به تازگی با او در خانه ساناز آشنا شده بودم مرا از آن حالت بیرون کشید دستم را کشید و گفت بابا من یه جور دیگه راجع به تو فکر می کردم بیا و مجلس را شلوغ کن آنروز خوب شیطونی می کردی حالا چی شده ساکتی ؟ گفتم خجالت می کشم کسی را نمی شناسم گفت باشه نگران نباش همه خودمونی هستند و یک گیلاس شراب به من داد گفت بخور روت باز می شه ! باور کن حتی نمی دانستم چه جوری گیلاس شراب را بگیرم توی دستم ، به هر حال با هزار فرم که شاید باورت هم نشه خوردم و یواش یواش شروع به رقصیدن کردم داشتم می رقصیدم که عاطفه دستم را کشید و گفت بیا اینجا ما رو ول کردی همه اش می رقصی ؟ بیا یه کمی هم با ما حال کن .
نمی دانم در گیلاس دوم چه چیزی بود وقتی خوردم تنها چیزی که به خاطرم است خیلی خواب آلود شدم یه جوری که نمی تونستم روی پاهایم بایستم می فهمیدم که چه کسی در اطرافم است اما توان نداشتم عاطفه گفت چته ؟ گفتم فکر می کنم خوب نیستم گفت نه مهم نیست اولین بارته که مشروب می خوری برای همینه، بریم بالا کمی استراحت کنی خوب خواهی شد نگران نباش. ای کاش هیچ وقت نرفته بودم ، به خدا الان که برایت می نویسم تمام وجودم می لرزه یاد اون شب و سرنوشت تازه ای که برایم پیش آمد و امروز من همه از آنجا شروع شد !
وقتی چشمم را باز کردم دو تا پسر ایرانی و یه زن ایرانی بالای سرم بودند دستم یکیش به تخت بسته شده بود و یکی دیگش در دست اون مرد جوان بود که سورنگی را بدستم تزریق می کرد سرم گیج می رفت خیلی احساس درد داشتم نمی دونم چقدر خوابیده بودم ولی حس عجیبی بود مثل اینکه خیلی وقت بود که من در خواب بودم پرسیدم چی شده من کجام ؟ که همون زنه جواب داد چیزی نیست نگران نباش با تزریق این آمپول خوب می شی فقط سعی کن آروم باشی ، گفتم مامانم ! گفت خبر دادیم داره می آید تو راحت باش حالت خوب می شه شاید باور نکنی ، ولی همه این ماجرا حقیقت زندگی منه ، از این آدمها از این زنها از این مردها بدم می آید از اینکه انسان نیستند و به پول فکر می کنند نه به شرف و انسانیت ! تو برای کی حرف می زنی برای این از خدا بی خبرها ؟ خلاصه فقط بدان اولین کسی که به من تجاوز کرد همان مردی بود که وقتی چشمم را باز کردم داشت سرنگ را تزریق می کرد یادم یه روز آمد به اطاقی که من در آن حبس بودم یه سرنگ را به من داد و گفت از حالا باید خودت بزنی نمی دونستم چطور باید این کار را بکنم التماسش می کردم تو این کار را بکن ، دستهایم می لرزید ولی اون یه بسته گرد و سرنگ را روئ تخت انداخت از اطاق بیرون رفت باورت می شه با هزار و یه بدبختی بلاخره اون مواد لعنتی را تزریق کردم و از اون پس خودم با مهارت کافی در عرض چند ثانیه این کار را می کردم .
نمی دانی به کجا رسیدم ای کاش فقط همین بود یه روز همون خانم که قبلا دیده بودم آمد به اطاقم گفت دیگه بسه باید حالا خودت کار کنی و هزینه خودت را بدی به یه روزی رسیده بودم که فقط مواد برایم حرف اول را می زد به پدر و مادرم فکر می کردم اما توان نداشتم کاری کنم خلاصه همین زن در مرحله اول اون مرد را به اطاقم فرستاد و بعد هم که به مهمانی های خصوصی می رفتم البته مرا می بردند و می اوردند در همان زمان که دیگه خودم هم این کاره شده بودم تنها چیزی که برایم مهم بود فقط سر پا بودن خودم و اینکه بتوانم موادم را داشته باشم .
نگو چرا به فکر فرار و اینجور چیزها نبودم نه نگو ! تو در این شرایط نبودی نمی دانی !!
در یک خانه ای خیلی مرتب من تنها دختر در آنجا نبودم بلکه شاید باور نکنی بیست و پنج دختر جوان از سن چهارده سال تا شاید سی سال با هم بودیم ولی نه اونطور که تو فکر کنی نه باور کن همه شده بودند جاسوس هم فقط به خاطر اعتیادی که داشتند اگر دست از پا می خواستی خطا کنی خود دختر ها آدم را می فروختند . دیگه کارم شده بود هر شب با یکی بودن باور می کنی ؟ حتی پزشک هم داشتیم که می آمد و ما را در خانه ویزیت می کرد ؟ یه نفر بود که کار آرایش و ناخن را انجام می داد اینها چه کسانی بودند ؟ اینها ایرانی بودند از کجا آمده بودند ؟ فکر می کنی از کره ماه ؟ نه ، اینها هموطن من و تو بودند که با من و دیگران این کارها را می کردند اون چگونه پزشکی بود که به آن خانه می آمد و ما را معاینه می کرد اما از خود سئوال نمی کرد چرا؟ فکر می کنی چند سالش بود باور کن شاید چهل سال بیشتر نداشت خودش آلوده تریاک بود ، می دانی با چه تعدای هم بستر شدم ؟ می دانی چه بلا ها که نکشیدم ؟ می دانی این مردها که با من می خوابیدن ایرانی بودند ؟ می دانی بیشترشان تحصیل کرده بودند ؟ می دانی بخشی از آنها از همون اروپایی که تو هستی یا اون آمریکا آمده بودند و با من می خوابیدن ؟ تو یه حرف خوب می زنی از ماست که بر ماست!!
بارها التماس می کردم هر کار بخواهند برایشان می کنم فقط اجازه بدهند تا با مادرم حرف بزنم اما یه بار هم بخاطرش چنان کتکی خوردم که یک هفته نمی تونستم راه برم ، اره ، تو از چی و برای کی می گی ؟ درد را برای کی تعریف می کنی ؟ برای این از خدا بی خبرهای بی وجدان ؟ یادمه یه جا رفتم که طرف از خارج آمده بود برای یه شب باید پیش او می ماندم خر پول بود بقول روزا مشتری قابلی بود ! داشتم توی اطاق خودم را آماده می کردم که در باز شد یه مرد جوان با قد کوتاه و قیافه خیلی معمولی وارد اطاق شد نشست روی تخت و گفت اسمت چیه ؟ اسمی که استفاده می کردم برای این کار را گفتم ، پرسید چند سالته ؟ گفتم هفده سال ، نگاهی کرد گفت زود شروع کردی نه ؟ بچه کجایی ؟ گفتم مگه فرقی هم می کنه ؟ گفت دوست داری همونجا بشینی و اخم کنی ؟ نگاهی به صورتش کردم که فکر می کنم فهمید که منظورم اینه که خفه شو ! اگه کاری بناست بکنی بکن و ول کن برم ؟ صدام کرد گفت بیا نزدیکتر بعد خودش شروع کرد به حرف زدن از هر دری گفت خودش هم بنوعی گیر بود.
گفت من منجی نیستم ولی دوست دارم به تو کمک کنم ! ترسیدم اول فکر کردم از خود این افراد گروه هست در جواب گفتم من کمک نمئ خواهم خیلی هم خوبم ، گفت من نمی خواهم با تو کاری کنم دوست داری حرف بزنی شاید بشه برات کاری کرد ! نمی دانستم چه باید بکنم بیشتر گوش دادم اون با من حرف می زد که یه دفعه زدم زیر گریه ، گفت به جای گریه فکر کن چطور می شه کاری کرد تو دختر خیلی زیبایی هستی خیلی راه مانده در زندگی که می تونی ادامه بدی اینقدر دل سوخته و نا امید نباش ! سعی کن راهی برای نجات خودت پیدا کنی من هم کمکت می کنم . و در مورد اینکه آیا می شود با کسی در مورد تو صحبت کرد و از این جور حرفها آن شب به صبح رسید و اون مرد فقط با نگاه و کلامش با من تا صبح را سپری کرد بی آنکه دستی به من بزند.
همین آدم یه کاری را کرد که می دانم نه تو نه هیچ کس دیگر باور نخواهید کرد می دانم فکر خواهی کرد که افسانه بوده ولی حقیقت زندگی من است صادقانه می گویم و آرزو می کنم از این مردها در ایران ما فقط صد تا از این مردها در دولت ایران داشتیم تا ایران گلستان می شد ، ببخشید سرت را درد آوردم اما باید نوشت و گفت تا که شاید یکی صدای ما را هم بشنود تو و این مرد برای من بهترین خاطره هستید هر چند که درد را یاد آور می شوی اما نوش است چرا که درسی در این رفتار و گفتار تو و او دیدم که می خواهم من هم کسی باشم که بی ثمر نبوده !!حتی برای یک نفر! خلاصه قرار شد هفته دیگه من را باز ببینه و قرار بر این شد هر وقت می خواهد کسئ را داشته باشد اون فرد من باشم ، می گویند خدا نیست ولی من خدا را دیدم در زندگیم ! من از جایی که هیچ امیدی به نجات نداشتم نجات یافتم این یعنی خدا ! آره.
هفته بعد هم مرا بردند به همان هتلی که او رفته بود روزا خیلی احساس رضایت می کرد و از پولی که می گرفت هم گویا راضی بود چرا که خیلی به من سفارش می کرد خوب رفتار کنم و من هم طبق معمول فقط گوش مئ کردم این بار وقتی دیدمش احساس غریبی نمی کردم دوست داشتم خودم را در اختیارش با میل و رغبت بگذارم اما او حتی به من دست نزد، هیچ وقت دست نزد ! اون شب به من گفت برایم یه شناسنامه تهیه کرده و قرار شده یه سردفتر دار را ببینه و برایم قباله ازدواج تهیه کند که او همسر قانونئ من باشد اما نیاز به چند عکس دارد گفت صورتت را پاک کن و خیلئ مرتب با یه قیافه معمولئ و این چادر را سر کن تا از تو عکس بگیرم دوربینی را از توی کیف در آورد مرا کنار دیوار اطاق قرار داد چند عکس گرفت و گفت سعی می کنم تا دو هفته دیگه کارها را ردیف کنم اما تو هم باید همکاری کنی ! نمی دونستم چه کار باید می کردم فقط گفتم باشه حتما و به پاهاش افتادم و می خواستم پاهاش را ببوسم که بازوم را گرفت و گفت هیچ وقت این کار را برای هیچ کس نکن هیچ کس ! من خودم دوست دارم کمک کنم به هر کسی هم نمی تونم کمک کنم اما دلم می خواهد به تو کمک کنم ، چرا خودم هم نمی دانم ! یه سرئ قرص هم برایم آورده بود که گفت سعی کن مواد را کمتر استفاده کنی و بیشتر از این قرصها مصرف کنی به کسی نشان ندهی ! گفتم نه مطمئن باش خودم راهشو بلدم ، قرار را برای دو هفته دیگر گذاشت اما نمی دانم چه شد که روزا این بار قبول نکرد که من برم برای دیدن فرهاد ! دل تو دلم نبود که خدایا آیا روزا فهمیده ؟ چه اتفاقی افتاده که قبول نکرده ؟ با همین افکار بودم که روزا صدام کرد هی حواست را جمع کن باید بری پیش این آدم مثل اینکه آدم مهمیه ! باور کن ، اصلا دلم نمی خواست قدم از قدم بردارم انگاری تمام وجودم را از من گرفته بودند ولی باید می رفتم والا خدا می دونست چه جوری به خدمتم می رسیدند ! وقتی رسیدم به هتل همان کسئ که باید مرا تحویل مئ داد گفت که باید دو شب اینجا باشم وائ خدایا دو شب !! من چطور می تونم تحمل کنم ؟ آخه قرار بود فرهاد را برم ببینم قرار بود کمکم کنه ! توی دلم هزار بار خدا ، خدا کردم .هزاران بار خدا را لعنت و منکر خدا شدم ، باور نمی کنی نیلوفر به خدا قسم وقتی در باز شد قلبم می خواست از کار بیفته فرهاد بود خدایا باور کردنی نیست فرهاد آخه چه جوری ؟ چنان پریدم و بغلش کردم که گفت ساکت ! دختر ساکت ! آروم باش ، بعد هم گفت اگه این بار تو را می خواستم شک می کردند به همین دلیل از یکی از بچه ها کمک خواستم تا تو را سفارش بدهد ، گفت قراره دو شب با هم باشیم خوب تو باید از ایران خارج بشی من فکر می کنم بهترین کاره با مطالبی هم که تعریف کردی نمی تونی برگردی پیش خانواده مگه نه ؟ اگر فکر می کنی می تونی برگردی خوب بر گرد اما اگر فکر می کنی راهی نیست من می توانم کمک باشم ، کار من جعل اسناد دولتی است مثل پاسپورت و سند و این چیزها برام هم خرجی نداره فقط پول بلیط است و بس ! می تونی فکر کنی خواستی بپری من هستم خواستی بمونی و ادامه بدی که خودت می دونی ، گفتم تو چی تو هم می آیی گفت تا نصف را آره ولی بقیه اش خودتی باید روی پاهات بایستی ، باید یاد بگیری زندگی یعنی چه ؟ همون شب من را از ایران بیرون آورد، باور نمی کنی ، به جان مادرم به خدا از فرودگاه مهرآباد با پاسپورت ایرانی که مثلا اون همسر من است و اجازه خروجم هم داده خارج شدم با یک نام و هویت دیگه به خدا خودم هم باورم نمی شه اما حققت است. تنم می لرزید و او مرا آرام می کرد که نگران نباش و خلاصه به ترکیه رسیدیم و بعد هم که به کشور هلند و بعد از هلند مرا به خود سپرد و رفت ، آره رفت بی آنکه حتی به من دستی بزنه باور کن شاید تنها کسی که دوست داشتم وجودم را در اختیارش بگذارم ، آن هم از صمیم قلب فرهاد بود اما او نخواست و گفت هنوز مرد نمرده ! مرد ایرانی هنوز هم هست!آرئ رفت و امروز من در کشوری هستم که به انسانیت فکر مئ کنند نه به مسائل دیگر با خانواده ام در تماس نیستم چرا که چند بار که از هلند زنگ زدم مثل یه آدم بیگانه با من برخورد کردند و باورم نکردند اصلا هم دوست ندارم از آنها حرفی بزنم در هلند نتوانستم بمانم برایم بیگانه بود اما امروز در جایی دیگر هستم و دارای یه دختر که خیلی هم دوستش دارم همسرم خارجی است ولی ایران را خیلی دوست داره می گه چون من از ایران هستم به همین دلیل ایران را دوست داره.
وقتی می گفتی که بچه پرورشگاه هستی من هم خودم را مثل تو دیدم چرا که من هم پدر و مادر داشتم ولی چه فرقی بین من و تو بود هر دو غریب بودیم ! باور کن به تو افتخار می کنم و خیلی دوستت دارم دلم می خواهد یه روز ببینمت که موفقی و به بچه ها و نسل جوان کمک می کنی ، این نوشته من را در برنامه ات مطرح کن و بگو که افسانه نبود یه حقیقت بوده تا که شاید فرهاد هم شنونده تو باشد و بداند که خیلی دوستش دارم و همیشه بیادش خواهم بود. آخر حرف یه مطلب را دوست دارم که صادقانه بگویم ، مردم ما می گویند این خارجیها بد هستند ولی همین خارجیها به من جا دادند و به من زندگی بخشیدند و زمانی هم که خواستم ازدواج کنم نه از گذشته من چیزئ خواست و نه جهیزیه و نه هیچ چیز دیگر فقط خودم را خواست، خودم را ! باور کن ، الان تنها چیزی که مرا رنج می دهد گذشته است والا در زندگی مشکلی ندارم فقط گذشته و مردم و دولت خودمان که برای جوانان تفریح و روابط درست را فراهم نمی کنند و بعد نسل جوان به داخل خانه ها می روند و عده ای هم که به خاطر فقر مالی دست به کار پااندازی می زنند . این مطالب را بقول تو همین روشنفکرها به سر ما آوردند امیدوارم موفق باشی و خیلی مشتاقم که در برنامه ات ایمیل مرا بخوانی
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 15:56  توسط داستان نویس  | 

دختر ایرانی گفت: زمانی که در ایران بودم از طریق اقوامم که در اورنج کانتی زندگی می کردند با یک مرد امریکایی آشنا شدم.

آمریكا: داستان دختر ایرانی و ازدواج با مرد آمریكایی - دختر ایرانی - عكس دختر ایرانی - عشق دختر ایرانی - دختر ایرانی عاشق - شكنجه دختر ایرانی عكس تزیینی است

یک زن ایرانی که به خاطر شکنجه های شوهر امریکایی اش از خانه فرار كرده بود با شکایت به مقامات قضایی لس آنجلس خواستار تامین جانی شد. این زن 24 ساله ایرانی که نامش فاش نشده است ماه مه سال 2005 با یک امریکایی که سال ها از خودش بزرگ تر بود ازدواج کرد، اما با آغاز زندگی مشترک تحت شکنجه های بی رحمانه مرد امریکایی قرار گرفت و سرانجام ژوئن سال 2006 مجبور به فرار از خانه شد. زن فراری ایرانی که در این مدت در پناه یک زوج ایرانی زندگی می کرد، پس از آنکه با تماس های تلفنی تهدیدآمیز مواجه شد به مقامات قضایی لس آنجلس شکایت کرد

زن ایرانی در شرح داستان زندگی خود گفت: زمانی که در ایران بودم از طریق اقوامم که در اورنج کانتی زندگی می کردند با یک مرد امریکایی آشنا شدم و با وجود اینکه او سال ها از خودم بزرگ تر بود پذیرفتم با او عروسی کنم. به این ترتیب ماه مه سال 2005 به لس آنجلس سفر کردم و مراسم عروسی ما برگزار شد، در آن زمان من شوهرم را نمی شناختم و نمی دانستم او چه خصوصیاتی دارد، اما هرگز تصور نمی کردم این ازدواج چنین سرنوشت تلخی را برایم رقم بزند. وی افزود: چندی پس از آغاز زندگی مشترک‌مان متوجه شدم شوهرم بچه دار نمی‌شود، به همین خاطر به او گفتم برای معالجه باید نزد پزشک برود، او با شنیدن این حرف به شدت عصبانی شد و مرا به باد کتک گرفت و گفت: منظور من از حرفی که زده ام این است که او مردی پیر است و به درد زندگی نمی‌خورد، حال آنکه من اصلاً چنین منظوری نداشتم.

این زن ایرانی داستان شكنجه شدنش را اینگونه بیان كرد: از آن زمان به بعد شکنجه های شوهرم شروع شد، او هر بار به بهانه‌ای مرا زیر مشت و لگد می گرفت و آن قدر کتک می‌زد که از حال می‌رفتم، اما موضوع به همین جا ختم نشد. همسرم مدتی پس از ازدواج مان نوع تازه ای از شکنجه را در موردم اعمال کرد. او مرا در اتاقی حبس و وادار می کرد با مردان غریبه رابطه جنسی داشته باشم و مورد تجاوز قرار گرفته و تن فروشی کنم. زن 24 ساله افزود: شرایط برایم سخت و غیرقابل تحمل بود اما هیچ راه چاره یی نداشتم. من ساکن اورنج کانتی بودم و در آنجا هیچ کسی را نمی شناختم و نمی دانستم برای رهایی از این وضعیت باید چکار کنم، چندی بعد متوجه شدم باردار شده‌ام، این در حالی بود که شکنجه های شوهرم همچنان ادامه داشت و سلامتی و جانم در معرض خطری جدی بود، بالاخره ماه ژوئن سال 2006 از خانه فراری شدم و به یک مسجد پناه بردم. آن زمان من هیچ پولی نداشتم حتی 25 سنت برای تلفن زدن هم همراهم نبود. در مسجد وقتی داستان زندگی ام را شنیدند مرا به یک مرکز مراقبت از زنان بی سرپرست تحویل دادند و چند روزی در آنجا بودم تا اینکه یک روز چشم پزشک ایرانی به نام محسن مرا در آن مرکز دید و وقتی داستان زندگی ام را شنید پذیرفت که از من مراقبت کند.

آمریكا: داستان دختر ایرانی و ازدواج با مرد آمریكایی - دختر ایرانی - عكس دختر ایرانی - عشق دختر ایرانی - دختر ایرانی عاشق - شكنجه دختر ایرانی عكس تزیینی است

topnews

زن شاکی در ادامه داستان زندگیش گفت: دکتر محسن و همسرش شهین زوج بسیار مهربانی بودند و مرا به آپارتمانی در اورنج کانتی بردند و از من مواظبت کردند تا اینکه فرزندم به دنیا آمد. زندگی ام کم کم داشت آرام می شد و قصد داشتم خاطرات تلخ گذشته را فراموش کنم که دوباره اتفاقی شوم همه چیز را به هم زد. یک روز که در آپارتمان تنها بودم زنگ تلفن به صدا درآمد و مردی ناشناس از پشت خط مرا تهدید کرد و گفت هرطور که شده من را می‌کشد، ابتدا این تهدید را جدی نگرفتم، اما تماس های تلفنی مشکوک مرتب تکرار می‌شد و مرد ناشناس همچنان می گفت که قصد جان مرا دارد. من به تدریج متوجه شدم این تماس های تهدیدآمیز از سوی شوهرم طراحی شده است. من اکنون تامین جانی ندارم و هر لحظه ممکن است او یا افرادی که اجیر کرده به سراغم بیایند و من و فرزندم را به قتل برسانند. بنابراین گزارش هم اکنون رسیدگی به وضعیت این زن ایرانی آغاز شده است.


پی نوشت:
یک فرمول ریاضی برای یافتن شریک زندگی!

یک ریاضیدان استرالیایی در بررسی‌های خود یک فرمول ریاضی را برای احتمال یافتن شریک مناسب زندگی ارائه کرد. کلیو کرسول دانشمند دانشگاه سیدنی با ارائه یک آنالیز پیچیده ریاضی که البته با الگوهای غربی سازگار است نشان داد که این متد تا 75 درصد احتمال یافتن شریک زندگی مناسب را برای افرادی که در جستجوی فرد ایده آل هستند، تضمین می‌کند. وی در این خصوص اظهار داشت: بیشتر افراد جستجو برای یافتن فرد مناسب را تکرار می‌کنند اما همچنان به نتایج غم‌انگیزی می‌رسند. به خصوص پیدا نکردن شریک زندگی مناسب موجب افزایش آمار طلاق در کشورهای مختلف شده است. این تئوری نشان می‌دهد که گاهی افراد مجرد چندین شکست عاطفی را تجربه می‌کنند تا شانس یافتن شریک زندگی مناسب و نیمه گمشده آنها تا 75 درصد افزایش یابد. این یک مسئله درست و یا غلط نیست بلکه تنها یک مدل ریاضی است. نیمه گمشده افراد ناگهان وارد زندگی آنها نمی‌شود به طوری که افراد باید برای پیدا کردن شریک زندگی تلاش کنند.

براساس گزارش رویترز، این ریاضیدان گفت: اغلب افراد زمان بیشتری را صرف پیدا کردن یک خودروی مناسب می‌کنند تا پیدا کردن یک عشق و طبیعی است که نتیجه عشق‌های ناگهانی و ناپخته ازدواج‌های منجر به طلاق می‌شود.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 15:53  توسط داستان نویس  | 

عکس تزیینی است ...خودش میگوید:"ایرانی ام دیگه، پوستم کلفته! هر کی دیگه جای من بود تا حالا صد دفعه مرده بود!"

مارال یکی از هزاران دختران ایرانی است که در خارج از کشور به عنوان کارگر جنسی به کار مشغول هستند. به دلیل بحرانهای مداوم اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و خانوادگی هرساله از ایران دختران و زنان بسیاری به خارج فرار میکنند. به این گروه باید تعداد دخترانی که به نام ازدواج، کار یا ... توسط خانواده هایشان به فروش میرسند و یا بوسیله باندهای کودک ربا به خارج از کشور آورده میشوند را افزود. بدشانس ترینشان پس از تجاوزهای مکرر، زنده زنده به قاچاقچیان اعضای بدن فروخته میشوند و آنها که زنده میمانند سرنوشت چندان بهتری ندارند.

بسیاری از بازارهای برده فروشی پاکستان و امارات مستقیما به حرمسراها فرستاده میشوند تا به ازدواج با مردانی که جای پدربزرگ آنها را دارند درآیند یا بدست قوادان میافتند و تا زمان زیبایی و جوانی مورد بهره کشی جنسی قرار میگیرند و پس از آن به کلفتی گمارده میشوند.

در این میان آنها که به کشورهای پیشرفته میآیند اگرچه به دلیل رعایت حقوق انسانی از شرایط ظاهرا بهتری برخوردارند ولی به دلیل نداشتن پول، نبود مدارک اقامت، ندانستن زبان و تنهایی سرگردان می مانند تا دست سرنوشت آنها را به کدام سو پرتاب کند.

چه بازارهای برده فروشی پاکستان، افغانستان یا امارات باشد و چه آژانس های مدرن اینترنتی سرویس های سکسی در کشورهای پیشرفته، همه جا جهانی بی تفاوت است که درآن پا اندازان بین المللی، گروههای خلاف کار و افراد بیرحم در سکوتی همدستانه در کمین نشسته اند. حکایت این دختران، داستان آشنایی است که همه کس میداند، با اینحال ناگفته ها بسیار است. با مارال به گفتگو می نشینیم.

مارال دوست داری داستان زندگی ات رو از کجا شروع کنیم؟ از وقتی ایران بودی؟
آره از اون موقع بهتره. مخصوصا که دلم هم خیلی تنگ شده.، این هفته دوبار خواب ایران رو دیدم. زیباترین خاطراتی که از زندگی ام دارم مال موقعی است که اونجا خونه پدرم بودم. از وقتی یادم میاد با بابام بودم. وقتی از مادرم جدا شد دیگه بخاطر من ازدواج نکرد. میترسید دختر عزیز دردونه ش یه وقت اذیت بشه! ولی مادرم به اجبار ازدواج مجدد کرده بود. اونو کم میدیدم. همیشه گرفتار زندگی و بچه هاش بود.

بابام آدم آرومیه. از اونا که از اداره میآد خونه و شام و چایی و تلویزیون! ماهی یه بارهم با دوستاش دور هم جمع میشدند حرف میزدند، تخته بازی میکردند. تنها کار بدی که در زندگیش انجام میداد فقط سیگارش بود!

من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر که شورش رو در بیارم! درسم رو میخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولی بقیه اوقات همه ش با دخترهای فامیل و دوستام بودم. پارتی، مهمانی دخترونه، رقص، موزیک، از درودیوار بالا میرفتیم.

ولی بعد که دیپلمم رو گرفتم خونه نشین شدم. یعنی دانشگاه آزاد قبول شدم ولی نتونستم برم. خرجش زیاد میشد و دیگه سالهای آخرحقوق بابام برای خرج خونه کم می اومد چه برسه شهریه دانشگاه آزاد که هر سال بالاتر میرفت. من شرایط رو درک میکردم. توقع مالی چندانی نداشتم ولی عوضش تشنه آزادی بودم. دوست داشتم هرچی دلم میخواد بخندم! باورتون میشه یه دفعه منو به همین جرم تو خیابون گرفتند!

بعدش بردند منکرات خیابان وزرا و بابام رو خواستند تا ولم کردند. ازم تعهد گرفتند! حالا چه برسه با دوستام میخواستیم بریم مسافرت، تو خیابون آهنگ گوش بدیم، حرف بزنیم... نمیشد. همه چیز یواشکی بود. خسته شده بودم.

یعنی دلیل خروجت از ایران بخاطر نداشتن آزادیهای اجتماعی بود؟
هم اون هم بیکاری. تا دیپلم گرفتم رفتم دنبال کار ولی کار کجا بود؟ برای تحصیل کرده ها و متخصص هاش هم کار نبود چه برسد به من! امثال من هزار هزار ریخته بودند. بعد هم هرجا رفتم ازم توقعات نامربوط داشتند!

مثل چی؟ تعریف کن.اولش که تازه دیپلم گرفته بودم دنبال کار روزنامه ها رو ورق میزدم دیدم یه دکتر آگهی داده برای منشی مطب. مال محل خودمون هم بود. فوری تلفن زدم و گفت فردا روز مصاحبه است بروم. فردایش رفتم دیدم حدود 30 تا زن و دختر نشسته اند و دارند پرسشنامه پر میکنند!

یکی هم دادند دست من. غیر از سوالات مربوط به سن و تحصیلات و وضعیت خانوادگی بعضی سوالهای دیگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسی میپوشید یا چه هنرهایی دارید! من هم نوشتم فقط یه کمی ملودیکا میزنم! بعد آقای دکتر آمد برگه های همه را گرفت و گفت بروید بعدا به شما خبر میدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش میون اینهمه زنها و دخترها که دیدی من از تو بیشتر از همه خوشم اومده و میخوام استخدامت کنم. فقط شک دارم که بتوانی از پس همه کارها بر بیایی! گفتم من دختر باهوشی هستم.

از دهسالگی دارم خانه مان را اداره میکنم! هر کاری را برایم توضیح دهید میتونم. گفت وظیفه تو اینجا یکی کارهای مطبه به اضافه کارهای شخصی من مثل ماساژ پا و کمر. بعد گفت پاشو وایسا تا نشونت بدم کجاهام بیشتر درد میگیره! منم بلند شدم و گفتم آقا من برای این کارا اینجا نیومدم! عصبانی اومدم خونه ولی ناامید نشدم و به بابام هم هیچی نگفتم. این بار برای کار به دوست و آشناهام سپردم. یکی یه شرکت خصوصی رو معرفی کرد که منشی میخواست.

آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ایندفعه خیالم راحت بود که طرف آشناست و رعایت بعضی مسائل را میکند. در زدم و خود آقای رییس در را باز کرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلانی برای کار آمده ام گفت شما از همین حالا با حداکثر حقوق استخدام هستید!

گفتم میشه لطفا بگین کار من اینجا چی هست؟ گفت هیچی! شما فقط تو این شرکت راه برین یا پشت میز بنشینید و جواب تلفن بدهید. من خودم همه کارها رو میکنم!
نیم ساعت هم نگذشته بود که دستور داد ناهار آوردند. بعد در شرکت را قفل کرد و گفت کار دیگه بسه، الان موقع استراحته! وقتی داشتیم غذا میخوردیم برایم شروع به تعریف کرد که با وجود وضعیت خوب مالی و زن و بچه، زندگی اش غم انگیز و خالی است و او نیاز به دختر جوانی دارد که براش درددل کند. بعد یکدفعه گریه کنان به من حمله کرد و گفت که اگر نذارم سرشو رو سینه من بذاره خودشو میکشه! من هم جیغ زدم و فرار کردم. شب همه رو برای بابام تعریف کردم. گفت دخترم فعلا بشین خونه یه لقمه نون هست با هم میخوریم تا بعد ببینیم چی میشه. یکی دوسال خونه نشین بودم تا برای اولین بار در زندگیم عاشق شدم.

من نوزده سالم بود و اون بیست سال. خونوادش وضعشون توپ بود و نمیخواستند اون بره سربازی. یکبار گفت: مارال میخوان منو بفرستند آلمان پیش خاله ام تو هم با من بیا! بیشتر به خاطر اون بود که از ایران اومدم. اون سردنیا هم میخواست باهاش میرفتم.

پدرت اجازه داد؟
معلومه که نه! بابام خیلی دوستم داشت. همه زندگیش بودم. از صبح که بیدار میشد تا شب هزار دفعه قربون صدقه من میرفت. هر چی شعر بود که توش اسم آهو بود برام میخوند! وقتی گفتم میخوام برم خارج رنگش پرید! گفت نه، اینهمه برات زحمت کشیدم تنها کجا تو رو بفرستم، معلوم نیست چی به سرت بیاد!

سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتیم، نصیحت کرد، دعوا کرد، فامیلها و دوستهامو واسطه کرد ولی من پامو کردم توی یک کفش که اینجا آینده ای نیست و باید برم. میدونستم تحمل اشکهای مرا ندارد هر شب با چشمهای قرمز می نشستم جلوش. آخرش یک شب راضی شد و اجازه داد. یه تیکه زمین داشت که برای پیری کوری اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد که بدم به قاچاق چی که قرار بود من و دوستمو ببره.

شب آخر تا صبح بالای سرم نشست و منو نگاه کرد. هیچوقت مثل موقع خداحافظی نفهمیده بودم چقدر دوستم داره. یک لحظه دست منو ول نمیکرد. داشت می مرد!میگفت دخترم جونم بودی و انگار حالا داری از تنم بیرون میری.
برایت بهترین آرزوها را داشتم ولی زمونه یاری نکرد. از این به بعد هم دیگه من نیستم تو خودت باید مواظب باشی، تو آهوی کوچکم را به خودت و خدا می سپارم. بعد هم که آمدم.

از سفرت بگو.
آخ که چه سفری. من که اولش از خوشحالی هیچی نمی فهمیدم. فکرش رو بکن برای اولین بار با پسری که عاشقش هستی مسافرت کنی! اصلا سختی کوههایی را که باید از آنها بالا و پایین میرفتیم، تاولهای پا، گرسنگی و تشنگی هیچی حالیم نبود. به همین راضی بودم که کنار هم راه میریم. با هم غذا میخوریم. حرف میزنیم...

البته پدرم موقع خداحافظی او را دیده بود و مرا دستش سپرده بود. دوستم هم به من میرسید. نمیگذاشت سختی بکشم. تا با هم بودیم همه چی خوب بود. خطرات رو باهم رد کردیم. اگرچه خیلی بدبختی کشیدیم، فکر کنید پنج شش تا کشورو قاچاقی، نصف راه قایم شده تو ماشین و جاده و نصف راه پیاده و یواشکی از کوه و جنگل و دشت بیایید! تو صربستان که اصلا قاچاقچیه مارو یک هفته تو جنگل زیر بارون نگهداشت و خودش با دوستاش نمیدونم رفتند کجا!

البته بعدش با آب وغذای حسابی اومدند. عوضش روز بعد جون دو نفرمون رو نجات دادند. اونها داشتند تو رودخونه ای که ازش میگذشتیم غرق میشدند. سرعت آب خیلی زیاد بود بردشون! بعدا فهمیدیم که هر هفته یکی دو تا مسافر همونجا غرق میشند! تو بوسنی هم سه روز آب و غذا گیرمون نیومد داشتیم از گرسنگی و تشنگی میمردیم. رسیدیم به یک مزرعه بلال و افتادیم توی بلال ها به گاز زدن و مکیدن شیر بلال ها به جای آب!

سفر زمینی اونهم غیرقانونی خیلی خطرناکه. گروه ما شانس آورد زنده ماند. فقط همین داستان سفر ما خودش یه کتابه! ولی ایتالیا دیگه همه از هم جداشدیم.

چرا؟ دعوایتان شد؟
نه بابا. ایتالیا گیر یه گروه گانگستر افتادیم. قبلا هم در راه چند بار گیر آدمای عوضی افتاده بودیم. ولی قاچاقچی مان با پول یا نمیدانم چه کلکی شرشان را کنده بود. تو ایتالیا نتونست. اونا مسلح بودند. اول پولهامونو گرفتند، بعد مردها رو کتک زدند و از هم جدایمان کردند. نمیدونم دیگه چی به سرش اومد. منو بردند یک خونه پرت خارج از شهر.

اونجا دو ماه زندانی بودم. رییسشون منو برای خودش نگهداشته بود. نمیتونستم با کسی تماس بگیرم . جایی رو بلد نبودم. زبان نمیدانستم. پول نداشتم، هیچ مدرک شناسایی نداشتم. اگر هم فرار میکردم جایی نبود که برم. پلیس منو بلافاصله دستگیر میکرد و دوباره همون کشوهایی رو که اومده بودم زندان به زندان پس می فرستادند تا به ایران برگردانند.

با هزار زحمت توانستم برای یکی از دوستان پدرم که میدونستم تو ایتالیاست تلفن بزنم و آدرس جایی را که بودم بدهم. او همیشه به خانه ما می آمد. میدانستم که گلویش پیش من گیر است. وقتی ازش کمک خواستم میآد و اومد. منو با ماشین سوار کرد وبه یک هتل برد!

البته بعدش با من خیلی دعوا کرد که چرا همینطوری و حساب نشده از ایران راه افتادم اومدم. یکماه بعد خودش مرا قاچاقی به اتریش آورد و توانستم اعلام پناهندگی کنم. بعدش هم مرابه یکی از کمپ های پناهندگی نزدیک وین بردند. یکسال آنجا بودم تا اومدم بیرون.

چرا با پاسپورت و قانونی از کشور خارج نشدی؟ پدرت که اجازه میداد.آره ولی دوستم سرباز بود پاسپورت نداشت. بقیه هم به همچنین چون ما حدود 5 تا مسافر بودیم. البته بابام بیچاره هی میگفت پاسپورت بگیرم ولی اون آقایی که مارو می آورد گفت لازم نیست! پاسپورت ایرانی به درد نمیخوره، جایی که باهاش ویزا نمیدند هیچ، باعث دردسر هم هست، چون اگه شما را پلیس بگیره میفهمه از کجا اومدین و دوباره میفرسته همونجا!

آلمان هم که رسیدید پناهنده می شید دیگه پاس لازم ندارین! بعد هم دولت اونجا خودش همه چی بهتون میده!

از اون پسر دیگه خبر نداری؟ میدونی زنده است یا مرده؟
زنده است. اونا که منو دزدیدند اونو همونوقت ول کردند. یکی از هم سفرهامونو همین جادیدم، گفت بعدش با هم بودند تا خونوادش پول فرستادند و اون از ایتالیا رفت. دنبال من هم گشته بود ولی آخه حیوونکی خودش هم غیر قانونی اونجا بود! کاری از دستش برنمی اومد.

میتونم بپرسم اولین بار کی رابطه جنسی داشتی؟
وقتی در ترکیه بودیم. اولین شبی که با هم در اتاق هتل خوابیدیم چون قبل از آن همه اش تو کوه و دره بودیم و چند نفردیگه هم باهامون بودند! من با اینکه عاشق دوستم بودم ولی ترجیح میدادم بازم صبر کنیم. میخواستم اول به آلمان برسیم عروسی کنیم.

ولی او میگفت عزیزم آخه چه فرقی میکند! فکر کن ازدواج کردیم اومدیم ماه عسل!من اول یه کم عذاب وجدان داشتم. ولی وقتی تو ایتالیا بهم تجاوز کردند خدا را شکر کردم که دختر نبودم.

چند بار بهت تجاوز شده؟
زیاد! مگه تجاوز چیه؟ وقتیه که باهات کاری رو میکنند که نمیخوای  تجاوزه دیگه. حالا چه دست و پاتو به تخت ببندند، چه باز باشه ولی بهرحال نتونی از خودت دفاع بکنی! میشه دیگه راجع به این موضوع صحبت نکنیم؟

آره ولی میدونی که به عنوان انسان این حق را داری که اجازه ندهی به تو دست بزنند. زن باید با کسی رابطه داشته باشد که خودش میخواهد نه اینکه مجبور باشد.
این قشنگ ترین حرفیه که تو زندگیم شنیدم. اگر اینجور میشد خیلی خوب بود ولی حیف! برای من که فعلا عملی نیست. شاید برای اون دخترایی است که وضعشون خوبه ، نه ما فقیر بیچاره ها! اگرچه اونها رو هم فکر نکنم!

بعد که به اتریش آمدی چکار کردی؟
اول که فرستادنم توی کمپ پناهنده ها. میگفتند این همون کمپیه که زمان نازیها، اسرای یهودی رو توش نگه داری میکردند تا بعد دسته جمعی بفرستند اتاق گاز! اونجا تو ساختمونی بودم که مال ایرانیها، هندیها و افغانیها بود. بین پناهنده های ایرانی همه جور آدمی بود.

از مهندس و دکتر با خانواده هایشان گرفته تا آدمای خلاف. زن با بچه یا زن تنها هم زیاد بود ولی دختر تنها به سن من نبود. اوایل اونجا هرکس به آلمان میرفت مشخصات دوستم را میگفتم تا به او خبر برسد که من کجا هستم. همه اش فکر میکردم که اون میآد و منو از آن جای کثیف وحشتناک نجات میده. اوایل با یکی دو خانواده ایرانی بودم.

ولی بعد اونها رفتند و من تنها شدم و افتادم گیر بچه های ایرانی که هر دقیقه مزاحمم میشدند، شب بالای تختم میآمدند و یا داخل حمامم میشدند. هر چه بهشان میگفتم شما را بخدا من دوست پسر نمیخواهم. ولم کنید! توی سرشان نمیرفت. میان آنها یکی بود که از بقیه بهتر به نظر میرسید. فکر کردم که اگر او را انتخاب کنم بقیه راحتم میگذارند.

همینطور هم شد ولی بعد از دو ماه اون کارش درست شد و رفت و من باز تنها شدم و مزاحمت ها دوباره شروع شد. اینبار وضع بدتر بود چون میگفتند پس اهلش بودی و نمیگفتی! خلاصه مجبور شدم دومی را هم انتخاب کردم و بعد سومی... ولی در عوض دیگر راحتم گذاشتند. بهم کمک میکردند، نوار موسیقی، بلیط قطار یا گاهی حتی پول میدادند.

بقیه زنها و دخترها ی ایرانی هم همین مسائل تو رو داشتند؟
نمیدونم. اگه تنها بودند که حتما داشتند. البته در اتریش دختر و زن تنها زیاد است. آنها که اقامت قانونی دارند یا دانشجویند و ...بهرحال یکجوری با این مسائل برخورد میکنند.

ولی من سنم کم بود، تنها و بدون پول هم تو کمپ افتاده بودم، بدبختی که هم ایران و هم اینجا بلای جانم بود اینکه خوشگل بودم! برای همین بیشتر بهم گیر میدادند. حالا موهایم را کوتاه کرده ام قبلا تا کمرم بود همیشه دورم میریختم.

پدرم هیچوقت نمیگذاشت موهام رو کوتاه کنم. هر کاری میکردم باز از زیر روسری یک کمی اش می اومد بیرون. سرهمون یکذره مو، یک عالمه دردسر داشتیم! فرار کردم اومدم خارج آزاد بشم، نمیدونستم اینجا هم اسیریه!

تمام مدت در کمپ بودی؟
نه، چند بار که بلیط قطار گیرم اومد رفتم وین را دیدم. فکر میکردم اگر پناهندگی ام قبول شد میرم اونجا کار پیدا می کنم. همونوقت دولت اتریش تصمیم گرفت کمپ ما رو خالی کنه. سیل پناهنده ها به اروپا سرازیر بود و جا نداشتند، در عرض چند روز جواب منفی همه رو دادند دستشون و پناهنده های قبلی را مثل زباله ریختند کنار خیابان.

 همه شوکه شده بودند و توی سرخودشون میزدند! فکر کن خارجی هستی، اقامت نداری در نتیجه اجازه کار نداری، پول هم نداری، آقازاده هم نیستی که با چمدان پر از اسکناس آمده باشی.
 تو کمپ هر کی رو میدیدی صد دلار دویست دلار یا حداکثر هزار دلار ته کیفش قایم کرده بود برای روز مبادا و روزا رو با جیره غذایی همونجا سرمیکرد تا جواب پناهندگیش رو بگیره یا براش پول بفرستند و بره یه جای دیگه.

نمیدانم بقیه با چه معجزه ای خودشون را نجات دادند ولی من نتونستم. فکرم کار نمیکرد. تمام زندگی ام یک کوله پشتی بود با یک برگه پناهندگی که روی آن مهر رد خورده بود.
 همونجا چند ساعت بهت زده ایستادم تا یکی از مامورها آمد و مرا از کمپ بیرون کرد. یکی دلش برایم سوخت و یک بلیط بهم داد.

 سوار قطار شدم و به وین آمدم. شب شده بود و نمیدانستم کجا برم، حتی یک خونه آشنا نبود که درش رو بزنم و کمک بخوام. همینطور بی هدف راه میرفتم. حالا اون وسط مریض هم شده بودم. 40 درجه تب کرده بودم. سرم باد کرده بود و توش فقط یه فکر بود: برگردم ایران! همه نیرویم را جمع کردم و با کارت تلفن نصفه ای که داشتم به بابام زنگ زدم. تا گفت الو به گریه افتادم.

 بیچاره او هم از آنطرف شروع کرد! بهش نگفتم چی شده فقط گفتم میخواهم بیام.

گفت دخترم میدونی که من یک موی تنم راضی به رفتن تو نیود، خودت رفتی. حالا هم هروقت خواستی برگرد.
گوشی را قطع کردم. فکر کردم حالا بخوام برگردم چطور برم؟ نه پاسپورت دارم نه پول بلیط. بعد هم ایران چکار میتونم بکنم؟ صدای پدرم خسته و ناامید بود. بعدا فهمیدم که همونوقت خودش رو هم صاحبخانه جواب کرده بود! دیدم راهی پشت سرم نیست. همانجا بلند شدم و برای اولین بار شروع به کار کردم.

با تب و مریضی؟
آره داشتم از تب میسوختم. تمام پوست بدنم از درد تیر میکشید! مردی که مرا به خانه اش برد بعدش خیلی ناراحت شد. منو برد دکتر و داروهامو خرید. خانه اش بودم تا خوب شدم. بعدا باز هم او را دیدم.

با او نماندی؟
نه. خودش هم نمیخواست. بازرگان بود و دائم میرفت سفر. گفت اگر برای خودت خانه بگیری هر وقت اینجا باشم همدیگرو می بینیم و بهت کمک میکنم. گفتم من مدرک شناسایی ندارم، نمیدونم چطور باید خونه پیدا یا اجاره کنم. همه کارها رو برایم کرد. اجاره دو ماهم را داد. بعد از او باز هم کس دیگری را پیدا کردم. این تنها راهی بود که برای پول درآوردن داشتم.

برای آینده خودت چه فکری میکنی؟ میدانی که هر مهاجر سه گنجینه باخود دارد، Beauty, Bras and Brain )،زیبایی، نیروی کار و قدرت فکر، تو فعلا فقط از زیبایی است که پول در میآوری. نیروهای دیگر هم داری که باید از آنها استفاده کنی.
آره میدونم. یکی دیگر هم بهم گفت همیشه جوون و خوشگل نیستی و این پولها هم همیشه نیست! خودم هم دوست ندارم این کارو بکنم. هیچوقت دوست نداشتم. من همیشه دختر کاری بوده ام، آرزوم این بود که یک کاری داشته باشم که هرروز صبح برم و عصر برگردم. البته بابام همه اش میگه درس بخون. ولی آخه چه جوری؟ با هزار بدبختی رفتم کلاس زبان. اگه بدونین چه جوری و درچه شرایطی زبان خواندم باورتان نمیشود.

 با اینحال از کلاس یک بار هم غیبت نکردم. الان آلمانی میفهمم و حرف میزنم! ولی حالا چه درس و چه کار اول باید اقامت اینجا را بگیرم. اقامت هم یا پول حسابی میخواد و یا ازدواج. بخاطر همین دارم قبول میکنم با یک اتریشی ازدواج کنم. ماه دیگه قرار است برویم ثبت کنیم. بعد هم میخوام برم دوره یکی دوساله یک رشته ای رو ببینم و بعد برم سرکار.

دوستش داری؟
نه بابا! از حالا عزا گرفته ام چه جوری باهاش زندگی کنم! دو سه روزش هم برام سخته چه برسه دو سه سال! اصلا پهلوی هم که راه میرویم به هم نمی آییم! به خودش هم گفتم بخاطر اقامت است و بعد جدا میشویم. گفت برای من فرق نمیکند.

مهم این است که چند سال پیش من هستی! خودم هم فکر کردم حالا که مجبورم این سه سال رو هم تحمل میکنم در عوض مادرم و بچه هایش را یکی یکی می آرم. البته اینجا هم آش دهن سوزی نیست ولی اقلا دیگر کتک نمیخورند!

اینجا تو را میشناسند؟ میدانند چکار میکنی؟
کی ها؟ ایرانی ها که نه زیاد. اوایل که خانه گرفته بودم بچه های ایرانی میآمدند. اینجا اکثرا آواره هستند، جایی رو ندارند برند! من درک میکردم.

می اومدند اولش کلی نصیحت میکردند که ناموست رو حفظ کن و ... بعد چند روز میماندند و هرچی توی خانه بود میخوردند و میرفتند. حالا اینا مهم نبود. همه بدبخت شده ایم دیگه! ولی خونه م رو کرده بودند پاتوق! آدرسم رو که عوض کردم دیگه ندیدمشان!
الان هیچ دوستی ندارم. تنها دوستم بابامه! روزا هر وقت دلم تنگ میشه براش تلفن میزنم، ولی اون بیشتر برام نامه میده. مینویسه دخترم، مراقب خودت باش، سعی کن اصالتت را فراموش نکنی. به جایی برسی و مثل همیشه باعث افتخار من باشی.
همه نامه هایش را دارم... بخدا اینجا  همون جهنمه، اتریش خوبه برای خود اتریشی ها، آلمان بهشته ولی برای آلمانی ها نه برای ما.

وقتی مردانی که با آنها رابطه داری در مورد ملیت ات سوال میکنند چه میگویی؟
نمیدونم هرچی به فکرم برسد میگویم غیر از اینکه ایرانی هستم! دلم نمیخواهد برای آنها اسم کشورم را بیارم آبروش بره. دلیل نمی شه آدم اگه تنشو فروخت، همه چیزای دیگرش رو هم بفروشه ! من یه کم سبزه هستم. بیشتر میگویم ایتالیایی یا اسپانیایی هستم. ولی بعضی هاشون شروع میکنند ایتالیایی حرف زدن و اونوقت تق اش در میآید!


نمی ترسی از اینکه پدرو مادرت بفهمند چکار میکنی؟
نه. پدرم که امکان ندارد بفهمد. تمام دنیا هم برایش قسم بخورند او باور نمیکند، میگوید من دخترخودم را میشناسم! مادرم هم بالاخره خودش زن است. درک می کند!

اگر خواهرهای کوچکترت بخواهند وارد حرفه سکس شوند به آنها چه میگویی؟
هیچوقت نمیگذارم. از یک خانواده یک نفر فدا بشه بسه!

برای خودت هم چنین آرزویی داری؟
معلومه. من هنوز منتظر اون دوستم هستم. .کنار او خوشبخت بودم. آنقدر به هم میآمدیم، عین یک کارت پستال عاشقانه بودیم. حیف تو ایتالیا کیفم رو دزدیدند اگرنه عکس هامونو بهتون نشون میدادم! میخوام بعد که کارم درست شد یه سفر برم آلمان شاید پیداش کنم. به دلم برات شده که یه روزی دوباره نگاهمون به هم میافته.

نمیدونم شما به فال حافظ اعتقاد دارین یا نه. بابام خوب حافظ بلده یه دفعه گفتم تلفنی برام فال گرفت و یه شعرش اومد که دقیقا همینو میگفت! من به خاطر اون شعر از مادرم خواستم یک کتاب حافظ برایم فرستاد.

برای آخرین سوال بگو آیا از اینکه از ایران خارج شدی پشیمان هستی؟
آره، مخصوصا من حساب نشده اومدم. همینجوری عشقی راه افتادم غیر قانونی آمدم. برای همین خیلی سختی کشیدم. میدانید در این مدت چقدر لحظات وحشتناک داشته ام که حاضر بودم نصف عمرم را میدادم در عوض ایران بودم. ولی... .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:57  توسط داستان نویس  | 

می‌خواهید لباس‌ها را در ماشین رخشتویی بیاندازید، جیب‌ها را می‌گردید تا احیانا دستمال کاغذی در آن نباشد، ولی به جای دستمال، باقی‌ماند‌ه‌های «شیشه» یا «کراک» پیدا می‌کنید. واکنشتان چیست، به خصوص اگر لباس مال دخترتان باشد؟

روبرو شدن با این واقعیت که فرزند مواد مخدر استفاده می‌کند، هر مادر و پدری را شوکه می‌کند. ماجرا فاجعه‌بارتر به نظر می‌رسد اگر «مچ» دختری را بگیرند!

برای‌تان به یک اندازه مصیبت‌بار است که پسر، یا دخترشما مواد مخدر استفاده کنند، یا معتاد شده باشند؟ یا آن را برای دختر مصیبتی می‌دانید که «بی‌آبرویی» میان در وهمسایه را هم به دنبال دارد؟ تازه اگر موفق شوید به موقع به دادش برسید و نجاتش دهید؟ آیا شانس یک دختر با یک پسر که ترک اعتیاد کرده برای پیدا کردن کاریا همسر یکی است؟

اعتیاد، آلمان و ایران دارد

بعضی ها می‌گویند زن معتاد همه جای دنیا با پیش‌داوری‌های بسیار روبروست. او زنی «بی‌اخلاق و بی‌عفت» هم به شمار می‌آید. خسرو منصوریان، از مدیران و بنیان‌گذاران « انجمن حمایت آسیب‌دیدگان اجتماعی» با این نظر مخالف است و می‌گوید قضاوت درباره اعتیاد به این بستگی دارد که معتاد در کجا زندگی کند. در ایران یا مثلا در آلمان. مکان اعتیاد خیلی چیزها را تعیین می‌کند، هم امکان‌های درمان، هم نگاه جامعه را. به عبارت دیگر زنان در کشوری مثل ایران آسیب‌پذیرترند و با سختی‌های بیشتری روبرو می‌شوند. آن‌ها اعتیادشان را تا جایی که بشود پنهان می‌کنند و این، درمان آن‌ها را نیز مشکل‌تر می‌کند.

خسرو منصوریان می‌گوید: «در کشورهای در حال توسعه یا رشدنایافته‌ای مشابه ما، زن چه در درون خانواده‌اش به دلیل آن تابوهای اجتماعی و به دلیل محیطهای بسته‌ی اجتماعی، چه جوامع مذهبی نیز متأثر از این قضیه هستند علاوه بر دیگر محدودیت‌ها، برای زن شرایط خیلی متفاوت‌تر از آنچه هست که برای مرد وجوددارد.»
به نظر منصوریان خشونتی که در حق زن معتاد در این کشورها روا می‌شود به مراتب شدیدتر است.

زندگی یک معتاد پس از ترک اعتیاد هم به سختی روی روال قبل از آن می‌افتد. از یافتن شغل گرفته تا تشکیل خانواده، همه و همه تحت تاثیر این دوره سیاه قرار می‌گیرد. پیدا کردن کار برای جوان‌های ایرانی به خودی خود مشکل است، چه برسد که زن باشند و مهر «اعتیاد» هم بر پیشانی‌شان حک شده باشد.

یا یک نمونه دیگر: شانس ازدواج! اگر یک دختر معتاد باشد، حتی فرض را بر این بگذاریم که اعتیادش را ترک کند، آیا شانس ازدواج‌کردنش با یک پسر معتاد برابر است؟ معمولا می‌گویند برای پسرمان زن بگیریم، بلکه «سر عقل بیاید».

خسرو منصوریان در این باره می‌گوید: « حتی وقتی خانواده‌ی دختر می‌داند که پسر معتاد است، حاضر می‌شود دخترش را به او بدهد. شما همین معادله را برعکس کنید. اگر دختر معتاد باشد، آیا کسی حاضر هست او را بگیرد، برای این که او اتفاقاً با شوهر کردن ترک اعتیاد کند؟ ساده است که نه! پس بنابراین می‌بینید که زن چقدر آسیب‌پذیرتر است و از محدودیت‌های بیشتر برای دستیابی به فرصت‌های برابر با مردها، اصلاً فرصت‌ها برابر نیست».

اعتیاد زنان عواقب دیگری نیز دارد: در اغلب موارد به فروپاشی خانواده و یا اعتیاد فرزندان هم منجر می‌شود. شاید این هم یکی از «دلایل» برخورد خشونت‌بار با زن است که در نگاه جامعه مستحق «مجازات» است.

پیشگیری ثانویه

پیشگیری ثانویه آن سری اقداماتی است که از گسترش ابعاد اعتیاد جلوگیری می‌کند. خسرو منصوریان می‌گوید پیشگیری ثانویه به همان اندازه اهمیت دارد که درمان اعتیاد یا راه‌هایی برای پیشگیری اولیه آن. او می‌گوید نباید گذاشت کار از کار بگذرد و فرد معتاد پله پله سقوط بیشتری کند: « به یک دختر توی مدرسه شیشه یا کراک دادند یا توی میهمانی چند دفعه این ماده را مصرف کرده است. حالا اگر ما بیاییم و این را بپوشانیم، یعنی صورت مسأله را پاک کنیم به جای این که حلش کنیم، یا احیاناً برخوردهای خشن و تند کنیم، هر دو حالتش مثل هم می‌ماند. این بچه تا آخر خط جلو می‌رود. ولی اگر آمدیم و نشستیم و خیلی صمیمانه با یک مشاور با یک کارشناس زیربط با این دختر صحبت کردیم و نگذریم وضع از آنچه هست بدتر شود. چون وضع بد هست».

او برای روشن شدن این «بد» و «بدتر» می‌پرسد: «معتاد به شیشه را چه جوری می‌توانیم ترک دهیم؟ کراک را چه جوری؟ هرویین تدخینی یا تزریقی را چه جوری می‌توانید؟  آیا ترک آن به آسانی ترک تریاک است؟ قبلاً پیش می‌امد که یک نفر سالیان سال معتاد به تریاک بود. ولی امروز هم شیشه مصرف می‌کند هم مشروب الکلی می‌خورد، هم هروئین را تزریق می‌کند و هم کراک می‌کشد. یعنی چهارمصرفه است. این به آن آسانی که می‌توانستید یک معتاد به تریاک را درمان کنید یا ترک اعتیاد بدهید، قابل مقایسه نیست».

با فرزندتان صمیمی باشید!

در کشوری که جوان‌هایش احساس می‌کنند در هر قدم و برای هر خواست طبیعی با هزاران مجازات روبرو می‌شوند، گسترش اعتیاد چیز عجیبی نیست. در چنین شرایطی خانواده‌ها می‌توانند عامل فشار بیشتر باشند یا از این فشار کم کنند. خسرو منصوریان بر برداشتن فشارها بر جوانان تاکید می‌کند و کم کردن فاصله با آن‌ها. او می‌گوید آن چه اثر ندارد، یا در بیشتر موارد  اثر معکوس دارد خشونت است و تنبیه!

« وقتی خانواده‌ها متوجه یک چنین دردهای بی‌درمان  می‌شوند، که الان خیلی‌هاشان شده‌اند، بلافاصله به فکر انتقام گرفتن یا به فکر مجازات کردن یا به فکر زندان انداختن می‌افتند. می‌گویند بندازینش زندان تا "آدم" بشه. نه! آدم که هست، فقط آنجا می‌رود با ابتلا به ایدز برمی‌گردد».

او پیشنهاد می‌کند از سیستم‌های مشاوره و راهنمایی در مدارس در مراکز مربوط به شهرداری، وزارت بهداشت و درمان یا کلینیک‌های بیماری‌های رفتاری، کلینیک‌های مثلثی، از NGOها کمک گرفته شود.


«و پدر و مادرها سعی کنند در ایام فراغت با بچه‌ها باشند و به خصوص در این تابستان کمی بیشتر به بچه‌ها نزدیک شویم تا بتوانیم آن‌ها را از درغلطیدن به آزمایش آنچه از دید آن‌ها ناشناخته، مخفی و پنهان است، اگر خطرناک هستند، خیلی صمیمانه و دوستانه مانع شویم. نه با پرخاش، نه با اذیت و آزار».
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:56  توسط داستان نویس  | 

عروسك هايشان را مي گيرند و عروس شان مي كنند. اين حكايت دختران شهر من است; اما قصه نه چنان ساده كه بتوان با بازي هاي كلام از تلخي اش كاست. قصه، قصه درد است و داستان فروخوردن درد. تلخ و شيرين هم! بله; شيرين هم! چرا كه همه حكايت در لفافه اي از تبريك و لبخند و شادباش مي گذرد و همين. كار تو را سخت مي كند كه بگويي اين بد است. چه كسي مي گويد شادي و لبخند و تبريك بد است و چه كسي باور مي كند؟! دختران شهر من اما باور مي كنند. همان ها كه زندگي شان بهار نديده به تابستان و پاييز رسيده است و زمستان كه ناگهان چه زود مي رسد. مي داني... نمي خواهم يك گزارش ژورناليستي به مرثيه تبديل شود و تو دلت بسوزد! اما حكايت دختران كم سن و سالي كه ازدواج مي كنند شرح سوختن است. زنده به گور شدن را فراموش كنيد. آن ها زنده اند و زندگي نمي كنند. اين جا «سرعين» است; صداي ما را از قرن بيست ويكم مي شنويد. اسامي ذكر شده در گزارش، مستعار است. اين گزارش بدون همكاري هاي «سارا سودمند»، «الميرا فرخي»، «جعفر غفاري» و «سحر شاهي» به انجام نمي رسيد. ازهمه شان ممنونم.
    
    سرعين كجاست؟
    
    «سرعين» شهر كوچكي است در دامنه «سبلان» با تمام خصوصياتي كه درباره يك شهر چهار- پنج هزار نفري صادق است. همه همديگر را مي شناسند و بسياري نسبت خويشاوندي با هم دارند. موقعيت جغرافيايي شهر اما موقعيت خاصي است. آب و هواي عالي و وجود چشمه هاي متعدد آب گرم معدني مشخصه بارز شهر است و به سبب همين ويژگي ها، سرعين هر ساله ميزبان تعداد زيادي مسافر است. توريستي بودن منطقه با توجه به وسعت كم آن باعث ايجاد رفاه اقتصادي نسبي براي اكثر ساكنان شده، ولي مناسبات اجتماعي و فرهنگي به حد و اندازه هاي توسعه اقتصادي در اين شهر كوچك نرسيده است; چرا كه توجه چنداني نه از جانب مسؤولان و نه از سوي برخي از مردم مبذول ارتقاي سطح فرهنگي نشده است. ازدواج زودهنگام دختران ممكن است در بسياري از شهرهاي كوچك ديگر امري عادي تلقي شود، اما اين جا با توجه به وضعيت اقتصادي متوسط به بالاي قريب به اتفاق مردم، دلايل مادي ديگر بهانه هاي خوبي به نظر نمي رسند. ضمن اين كه به همين دليل ذكر شده، فاصله توسعه اقتصادي و اجتماعي بيشتر به چشم مي آيد. ماجرا وقتي جالب مي شود كه بدانيم قبح عملدر بين طيفي از مردم از بين رفته است. اما بالاخره براي شكستن تابو، از جايي بايد شروع كرد.
    
     اگر چه ميان صحبت ها حرف از ازدواج يا نامزد كردن دختران 10 و 11 ساله هم بسيار به ميان مي آيد، نمونه هاي واقعي از 12 ساله ها شروع مي شود: دانش آموزان مدرسه راهنمايي...! 15 سالگي اما سن غالب است. بيشتر ازدواج ها در اين سن صورت مي گيرد. متوسط دوران نامزدي هم بين يك تا دو سال است; اگر چه والدين دختر براي موجه جلوه دادن كارشان حرف ديگري مي زنند: «شرط كرديم تا درس دخترمان تمام نشود، عروسي بي عروسي». اما ازدواج بالاخره سرمي گيرد، بي آن كه درس تمام شود: «من مي خواستم درس بخونم، دانشگاه برم، ولي حيف...!» «معصومه» زن 22 ساله اي است كه در 20 سالگي نامزد كرده و اين خود موضوع عجيبي است، اما وقتي حرف مي زند چنان با شور و شوق از درس خواندن و دانشگاه رفتن صحبت مي كند كه تعجب ات مي ريزد متوجه مي شوي كه چقدر براي رسيدن به اين 20 سالگي مقاومت كرده است: «وقتي بالاخره با اين كه نمي خواستم، مجبور شدم نامزد كنم، ديگه هيچ انگيزه اي واسه دانشگاه رفتن نداشتم.»
    
    بر باد رفته
    
    «ادامه تحصيل» آرزوي مشترك اغلب كساني است كه در اين گزارش مورد سؤال قرار گرفته اند; آرزوي بر بادرفته اي كه يادآوري اش رنگ حسرت را به چهره شان مي پاشد; اما وقتي مي پرسي «چرا قبول كردي ازدواج بكني؟» طوري نگاهت مي كنند كه از سؤالت پشيمان شوي: «بايد تو اون شرايط قرار بگيري تا بفهمي مقاومت كردن چقدر سخته» «مريم» بانوي 25 ساله اي است كه 10 سال پيش ازدواج كرده... روزهاي ابتدايي نامزدي و آغاز زندگي مشترك جز اندوه و حسرت يادبود ديگري برايش ندارد: «بعضي وقتا شرايط زندگي اون قدر واسه آدم سخت مي شه كه...» معصوميت و بچگي; جز اين ها چه خصوصياتي را مي توان براي يك دختر 15 ساله برشمرد؟ طنز تلخي كه مريم براي بيان اوضاع آن روزها به كار مي برد شايد گوياي نكته هاي ناگفته بسياري باشد: «نمي دونم، شايد اون موقع چيزي به اسم عشق و دوست داشتن نبود; شايدم ما نمي دونستيم!» و اين گونه در هاله اي از وهم و فضايي آكنده از هيچ، دخترك ناگهان بزرگ مي شود بي آن كه كودكي و نوجواني و جواني كرده باشد. آن ها بي رحمانه به ميان كارزار زندگي پرتاب مي شوند پيش از آن كه حتي بفهمند حق دارند انتخاب كنند. آري; دردناك اين است: آنان نمي دانند حق دارند !
    
    پسرها: ما بي تقصيريم !
    
    «چرا با دختر بچه ها ازدواج مي كنيد؟» جواب ها كوتاه و گريزنده است. نمي خواهند كسي در اين باره چيزي از آن ها بپرسد، چون پاسخ قانع كننده اي ندارند. اين در حالي است كه خود را چندان خطاكار و ملزم به پاسخ گويي نيز نمي بينند. برخي دوستان آن ها اين گونه ازدواج مي كنند. پسرها - كه اغلب بين 20 تا 25 سالگي ازدواج مي كنند تاب پرسشي جدي در اين باره را ندارند، اما در شوخي هاي بين دوستان عبارت هاي آشنايي رواج دارد: «فلاني! مهد كودك باز كردي...؟! مي خواي بچه بزرگ كني؟!»
    
    تلاش هاي نافرجام
    
    در يكي، دو سال اخير اقدامات هر چند كم تاثيري نيز براي بهبود اين وضعيت انجام شده است. يكي از اين برنامه ها مصوبه اي بود كه انجمن اوليا و مربيان مدرسه راهنمايي دخترانه «حجاب» در ابتداي سال تحصيلي گذشته تصويب كرد و طي آن قرار شد دانش آموزاني را كه به طور رسمي نامزد كنند در تنها مدرسه راهنمايي دخترانه شهر ثبت نام نكنند. صرف نظر از اين كه آيا چنين مصوبه اي قانوني است و ضمانت اجرايي دارد يا نه، دليل طرح آن موجه به نظر مي رسد. يكي از اعضاي انجمن در اين باره مي گويد: «اين تنها راه حلي بود كه به ذهن مان رسيد. مي خواستيم بچه ها ذهن شان مشغول درس باشد، نه اين كه بنشينند و از موضوعاتي حرف بزنند كه به طور طبيعي مال اين سنين نيست.» اما اجراي اين مصوبه همان طور كه پيش بيني مي شد به مشكل برخورد: «وقتي دختر يكي از اعضاي انجمن با وجود ازدواج در مدرسه ثبت نام و از نفوذ پدرش براي قانون شكني استفاده كرد، ديگر ما هم موضوع را جدي نگرفتيم!»
    
    مرور زمان; تنها راه حل؟ !
    
    اين معضل برطرف خواهد شد. به خودي خود هم برطرف خواهد شد! نسل مادران نوجوان امروز ديگر نخواهند گذاشت مشكلاتي كه براي خودشان پيش آمده، در مورد دختران شان نيز تكرار شود. شايد اين پرسش مطرح شود كه پس چرا مادران آن ها از اين موضوع درس نگرفتند؟ پاسخ به سطح تحصيلات و آگاهي هاي اجتماعي بر مي گردد. «لاله» يكي از همين مادران جوان است. او به دختر شش ساله اش اشاره مي كند و مي گويد: «نمي گذارم اين زود شوهر كنه. حداقل بايد دانشگاه بره بعد. تازه اون موقع هم هر طور كه خودش خواست ازدواج مي كنه، نه به دستور من يا كس ديگه!» «النا»ي شش ساله با اشاره به من رو به مادرش به زبان «برره اي» مي گويد: «اين نوفهمه!» و همه مي خنديم. آيا شش سال ديگر النا هم...؟ نه، تصورش هم اعصاب آدم را خرد مي كند! او حقوقش را خواهد شناخت و آن گونه زندگي خواهد كرد كه دلش مي خواهد. من هم دلم مي خواهد گزارش با اين روياي شيرين تمام شود: نسل النا نسل خوشبختي خواهد بود; اما پايان داستان چندان هم فيلم فارسي وار نيست: لاله ها چه؟! چه كسي حاضر است پاي حرف هاي كساني بنشيند كه ناگهان نفهميدند چه بر سرشان آمد؟ براي لاله هايي كه امروز در آستانه ازدواجند چه كسي تصميم مي گيرد؟ چه كسي بايد آن ها را آگاه كند؟ كسي راه حل موثري براي خاموش كردن اين آتش زير خاكستر بلد نيست؟ !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:55  توسط داستان نویس  | 
ك دختر كه پنج سال در چنگ رباینده خود بود، با او ازدواج كرد. ایسنا: به گزارش پايگاه اينترنتي ميل آن لاين، «ناتاشا رايان» كه پنج سال قبل توسط يك پسر شيرفروش ربوده شده بود، پس از آن كه والدينش نام و عكس او را به عنوان كسي كه توسط رباينده‌اش كشته شده، در رسانه‌هاي عمومي پخش كردند، تصميم گرفت از گوشه تاريك و دنجي كه پنج سال در آن مخفي بود، خارج شده و با پسر شيرفروشي كه او را ربوده بود، ازدواج كند. اسكات بلک كه پنج سال قبل اين دختر را ربوده و او را درون كمد منزلش مخفي كرد. اين دو پس از آن كه ازدواج كردند، عكس‌هاي خود را به قيمت 77 هزار و 400 پوند فروخته و در اختيار يك مجله قرار دادند. ناتاشا كه هم اكنون 24 سال سن دارد، به همراه پسرش «كوري» و همسرش در خانه مادري خود زندگي مي‌كند و از اين كه شاد و سلامت است، بسيار خوشحال است.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:52  توسط داستان نویس  | 

خبرگزاري فارس: جوان 18 ساله كه با دادن شكلات به دختر بچه‌هاي كوچك اقدام به سرقت طلا و جواهرات آنها مي‌كرد دستگير شد.

به گزارش خبرنگار اجتماعي فارس، عصر 2 فروردين امسال شخصي با مراجعه به كلانتري 175 باقرشهر ضمن شكايت از جواني 18 ساله كه ساعتي قبل توسط مأموران دستگير شده بود به آنها گفت: اين متهم را در حالي كه تلاش داشت تا گوشواره‌هاي دختر 4 ساله‌ام را سرقت كند مشاهده كردم كه بلافاصله با مركز فوريت‌هاي پليسي 110 تماس گرفتم.
با تشكيل پرونده مقدماتي، به دستور مقام قضايي شعبه 101 دادگاه كهريزك، پرونده متشكله به همراه متهم اسماعيل 18 ساله در اختيار كارآگاهان پايگاه نهم پليس آگاهي تهران بزرگ قرار گرفت.
كارآگاهان پايگاه نهم پليس آگاهي با جمع‌بندي اطلاعات به‌دست آمده از سرقت‌هاي مشابه انجام شده در محدوده‌هاي شهرري و باقر شهر موفق به شناسايي تعداد ديگري از مالباختگاني شدند كه طلا و جواهرات دختران كوچك و خردسالشان به سرقت رفته بود.
متهم كه در ابتداي دستگيري تلاش داشت تا خود را بي‌گناه نشان دهد و دستگيري خود را ناشي از يك سوء تفاهم عنوان كرد پس از آنكه از سوي تعدادي ديگر از مالباختگان و دختران آنها مورد شناسايي قرار گرفت به ناچار لب به اعتراف گشود و در اعترافاتش به كارآگاهان گفت: قبل از سرقت، اقدام به خريد شكلات‌هاي كاكائويي مي‌كردم و پس از آن با پرسه‌زني در خيابان‌هاي فرعي و در داخل كوچه‌ها، دختر بچه‌هايي را كه با يكديگر در داخل كوچه و محله در حال بازي بودند را زير نظر گرفته و آنهايي را كه با خود گوشواره طلا و يا ديگر زيورآلات قيمتي داشتند را شناسايي مي‌كردم.
وي ادامه داد: سپس در يك لحظه به بهانه اينكه مي‌خواهم به آنها شكلات بدهم به آنها نزديك مي‌شدم و در يك فرصت مناسب با كشيدن گوشواره و سرقت ديگر طلاهاي همراه آنها، به سرعت از محل فرار مي‌كردم.
متهم در خصوص نحوه فروش طلاهاي مسروقه به كارآگاهان گفت: پس از سرقت طلاها، آنها را به يك خريدار اموال مسروقه به نام باقر در منطقه دروازه غار بردم و در عوض طلاها يا پول از وي تحويل مي‌گرفتم يا براي تأمين مواد مصرفي خود از او موادمخدر مي‌گرفتم.
با شناسايي باقر 40 ساله در منطقه دروازه غار و انجام تحقيقات در خصوص فعاليت‌هاي وي، مشخص شد كه باقر از مجرمان سابقه‌دار است كه به مصرف مواد مخدر اعتياد داشته و علاوه بر خريد و فروش اموال مسروقه به ويژه طلاهاي مسروقه در امر خريد و و فروش موادمخدر هم فعاليت دارد كه با انجام هماهنگي‌هاي لازم قضايي وي در تاريخ 11 فروردين دستگير و در بازرسي از مخفيگاهش علاوه بر كشف مقاديري از اموال مسروقه به ويژه طلاهاي سرقت شده، مقادير متنابهي موادمخدر كشف شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:50  توسط داستان نویس  | 

در قالب اجرای این طرح آن دسته از دختران خوش حجاب هفت تا 14 ساله که از حجاب برتر استفاده می کنند توسط بانوان روحانی شناسایی و هر سال همایشی برای تجلیل از آنها برگزار می شود.

پارسینه نوشت:

در راستای گسترش فرهنگ حجاب و در آستانه روز ملی حجاب و عفاف طرح آزمایشی تجلیل از دختران خوش حجاب در استان آذربایجان غربی آغاز شد.

این طرح با حمایت نیروی انتظامی، استانداری و شهرداری های استان اجرا می شود و طی آنان به دختران محجه کارت خوش حجابی تقدیم می شود.

در قالب اجرای این طرح آن دسته از دختران خوش حجاب هفت تا 14 ساله که از حجاب برتر استفاده می کنند توسط بانوان روحانی شناسایی و هر سال همایشی برای تجلیل از آنها برگزار می شود. قرار است این طرح به مرور در سایر استانهای کشور هم اجرایی شود.

در راستای این طرح قرار است همزمان با 21 تیرماه روز عفاف و حجاب، از دختران خوش حجاب استان آذربایجان غربی که در طرح نسیم عفاف شرکت کردند با اهدا لوح و هدایایی تجلیل شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:49  توسط داستان نویس  | 

مرداني كه نمي‌توانند به ديگران لبخند بزنند، مرداني كه دوست ندارند اختيارات خود را با ديگران تقسيم ‌كنند .

يك كارشناس ازدواج و مبلغ مذهبي استراليايي در نيوجرسي در مقاله‌اي كه در مجله گلاموز به چاپ رسيده به دختران جوان توصيه مي‌كند: در انتخاب همسر آينده خود دقت كنند و فهرستي از خصوصيات مرداني را ارائه كرده كه از ازدواج با آنها بايد پرهيز كرد.

به گزارش ايسنا، پدر پات كانر كه سابقه 40 سال ارائه مشاوره پيش از ازدواج دارد، اين فهرست را بعنوان يك دستورالعمل كاربردي براي دختران نوجوان و جوان منتشر كرده است.

به گزارش نشريه ايج، كانر معتقد است: دختران بايد به طور كامل ارزش‌ها و شخصيت‌ مردي كه قصد ازدواج با او را دارند، مورد توجه قرار دهند و با اين موضوع برخورد احساسي نداشته باشند.

بر اساس توصيه اين كارشناس استراليايي، دختران بايد از ازدواج با پسرهايي كه وابسته به مادر هستند، پسرهايي كه در مسائل مالي افراط و تفريط دارند، مرداني كه هيچ دوستي ندارند،‌

مرداني كه شما را در حضور ديگران تحقير مي‌كنند، مرداني كه نسبت به كارمندان زيردست خود بي ادب و گستاخ هستند، مرداني كه نمي‌توانند به ديگران لبخند بزنند، مرداني كه دوست ندارند اختيارات خود را با ديگران تقسيم ‌كنند و مرداني كه هميشه شما را خنثي و بدون واكنش مي‌خواهند، جدا خودداري كنند، چون در آينده زندگي زناشويي موفقي نخواهند داشت

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:48  توسط داستان نویس  | 

خبرگزاري فارس: دبير علمي سومين جشنواره بين‌المللي دختران آفتاب گفت: برگزاري ‌جشنواره بين‌المللي دختران آفتاب فرصتي است كه نسل جوان بتواند سؤالات خود را درباره مقوله حجاب بپرسد و فقط شنونده نظرات اساتيد نباشد.

به گزارش خبرنگار زنان باشگاه خبري فارس «‌توانا»،‌ شكوفه گلخو در نشست خبري سومين جشنواره بين‌المللي دختران آفتاب كه امروز در مجمع جهاني اهل بيت (ع)‌ برگزار شد،‌ به برگزاري اين جشنواره در دانشگاه شهيد بهشتي‌ اشاره كرد و افزود: تشكيل و راه‌اندازي كانون‌هاي فعال دانشجويي در دانشگاه‌ها و تأثير اين كانون‌ها در ترويج فرهنگ حجاب و عفاف از اهداف علمي اين جشنواره است.

وي افزود:‌ اگر دلايل و مباحث رعايت حجاب و عفاف در جامعه به صورت علمي و كارشناسي براي دختران مطرح و بررسي شود بسياري از معضلات و آسيب‌هاي اجتماعي در جامعه از بين مي‌رود و نسل جوان گرايش بيشتري به حجاب پيدا مي‌كند.

گلخو تصريح كرد:‌ استفاده از اطلاعات و آگاهي اساتيد و كارشناسان متبحر در خصوص بيان فلسفه حجاب و عفاف،‌ باعث مي‌شود دانشجويان دختر براي گرايش به حجاب استقبال بيشتري از خود نشان دهند.

دبير علمي سومين جشنواره بين‌المللي دختران آفتاب اضافه كرد:‌ اينكه دانشجويان و اساتيد در كنار يكديگر در خصوص مقوله حجاب تبادل نظر و اطلاعات داشته باشند،‌ همچنين نسل جوان فقط شنونده نظرات اساتيد نسبت به مقوله حجاب و عفاف در جامعه نباشند و بتوانند سؤالات خود را در اين زمينه از اهل فن بپرسند،‌ تأثير بسيار مثبتي در ديدگاه افراد براي گرايش به حجاب و عفاف دارد.

وي تأكيد كرد: برگزاري ميزگردهاي علمي،‌ حقوقي و فرهنگي درباره ترويج فرهنگ حجاب نيز از ديگر برنامه‌هاي اين جشنواره است كه در اين ميزگردها علاوه بر اساتيد ايراني،‌ اساتيد خارجي نيز درباره فوايد رعايت حجاب سخن مي‌گويند.

گلخو اظهار داشت: حضور دانشجويان در اين جشنواره باعث پويايي دانشگاه‌ها براي ترويج فرهنگ حجاب مي‌شود؛ همچنين دانشجويان با برقراري ارتباط با اساتيد باعث به چالش كشيدن بحث حجاب در جامعه براي رسيدن به اهداف اين جشنواره كه ترويج فرهنگ عفاف به صورت علمي است،‌ مي‌شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:48  توسط داستان نویس  | 
 در برخی از خوابگاه‌های دانشجویی در تهران بویژه خوابگاه‌های دختران، بداخلاقی‌هایی نظیر همجنس بازی و برهنه شدن دختران در محوطه به وفور مشاهده شده تا جایی كه متخلفین در برخی طبقات، محدودیت ورود سایر دانشجویان را اعمال کرده و اجازه ورود به این مناطق ممنوعه را نمی دهند.

به گزارش صراط بحث ابتذل‌های اخلاقی در همه خوابگاه‌های دانشجویی مشهود است به طوری كه در دو دانشگاه معروف تهران خوابگاه‌ها به مراكز فساد و فحشا . کانون تولید برخی محصولات غیراخلاقی در دانشگاه ها تبدیل شده است.

خوابگاه‌های دانشجویی با وجود متمركز بودن در محوطه‌های دانشگاه‌ها و اینكه خیلی از مسئولان نظارت كافی بر آنها را دائماً تكرار می كنند، اما وجود مشكلات اخلاقی و اسفناك این مكان‌ها بازگوی این مطلب است كه نه تنها نظارت بر این مكان‌ها وجود ندارد بلكه خوابگاه‌‌های دانشجویی به مكان‌هایی برای ترویج بداخلاقی‌های خاصی تبدیل شده است.

در خوابگاه‌ها به دلیل وجود اینترنت‌های پرسرعت دانلود فیلم‌های غیراخلاقی و عكس‌های مبتذل مشهود است و به شدت در این خوابگاه‌ها رواج یافته است و همچنین تبادل مواد مخدر و cdهای با مضمون‌های غیراخلاقی گسترش یافته است و مكانی برای درآمدزایی برخی دانشجویان تبدیل شده است.

در برخی از این خوابگاه‌ها به ویژه خوابگاه‌های دختران بداخلاقی‌هایی نظیر همجنس بازی و برهنه شدن دختران در محوطه خوابگاه به وفور مشاهده شده است تا جائی كه متخلفین در برخی طبقات این خوابگاه‌ها محدودیت ورود سایر دانشجویان را اعمال کرده و به دانشجویان دیگر اجازه ورود به این مناطق ممنوعه را نمی دهند. همچنین برخی مسئولین خوابگاه ها و ماموران خدماتی و نظافتی هم جرات ورود به این طبقات را ندارند زیرا با بدترین توهین ها و تهدیدها مواجه می شوند.

علاوه بر این در برخی از خوابگاه‌ها بویژه خوابگاه‌های دانشگاه‌های تهران ترویج قومیت گرایی، شیطان پرستی و بهائیت به وضوح دیده شده به طوری كه در یكی از دانشگاه‌های صنعتی تهران ترویج بی خدایی رواج یافته است.

مشكلات دانشگاه‌ها و بحث‌های سیاسی طوری در دانشگاه‌ها گسترش یافته كه حتی مسئولان دانشگاه خوابگاه‌های دانشجویی را فراموش كرده و نظارت جزئی هم بر این مكان‌ها ندارند.

این مسئولان، خوابگاه‌ها را فقط فضایی می دانند كه بتوانند تمام دانشجویان ورودی را در آن اسكان دهند طوری كه بسیاری از دانشجویان ساكن این خوابگاه‌ها گفته‌اند كه حتی بازدید روسای دانشگاه هم از مكان‌ها صورت نمی گیرد.

مسئولان باید بدانند كه معضل بداخلاقی‌ها در خوابگاه‌های دانشجویی و غلظت آنها دانشگاه‌ها را به شدت تهدید می كند

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:47  توسط داستان نویس  | 

ارتباط نامشروع و اغفال دختران در يك موسسه آموزشي پرشهرت

جهان: به تازگي تعدادي از مسئولان و كاركنان موسسه یک آموزشي پر شهرت به اتهام اغفال دختران بازداشت شده‌اند.

در پي سوء استفاده‌هاي جنسي برخي از مسئولان اين موسسه آموزشي – فرهنگي از دختران مشغول به تحصيل، نيروي انتظامي اين گروه را بازداشت كرده است.

یکی از مدیران اين موسسه با اين عنوان كه ضمن ارائه بهترين مشاوره درسي سئوالات امتحاني را نيز در اختيار دختران مورد نظر قرار مي‌دهد، اقدام به ارتباط نامشروع و اغفال اين دختران كرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:46  توسط داستان نویس  | 

من تو اين ۱۹ سالي كه از عمرم گذشته شايد ۱۹ روز پدرمو كامل نديده باشم ، مادرم هم كه هميشه مشغول كار تو خونه بود ، از اينور و اونور كار سرهم كردن عروسك می گرفت و هميشه مشغول بود . برادرم هم از دبيرستان خسته شد و درس و مدرسه را ول كرد و رفت سراغ كار ، حدود ۴ سال از من بزرگتره .

پدرم ساعت ۶ صبح ميرفت تو تعميرگاه و برادرم يه دو ساعتی ديرتر از اون ميرفت كارواش و مادرم بعد از راهی كردن همه ما ميرفت سراغ بدن عرسكهای بی سر .

من ۱۶ سالم بود و سال اول دبيرستان بودم . سعی می كردم با اين وضعيت سخت زندگی كه هر دو ماه يكبار صاحب خونه جلو در بود و با پدرم به قول خودش اتمام حجت می كرد بسازم و هی خودمو دلداری بدم كه درست ميشه ، بالاخره حميد مياد خواستگاری منو از دست اين زندگی يكنواخت راحت ميشم .

حميد اون روزهای بی پدر مادری ، تو اون روزها كه همه سرشون تو كار خودشون بود و فكر ميكردن كه فقط بايد يه جوری كار كرد كه وسط ماه بی خرجی نمونيم شده بود شبو روز من ، شده بود همه آينده من . حميد ۲۱ سالش بود و شاگرد كتاب فروشی اي بود كه من ازش كتاب می خريدم و همون كتاب خريدنا باعث شده بود كه كم كم سر صحبت و دوستيو با هم و باز كنيم . اونروزا اگر دوستام هم می خواستن كتاب بخرن من پولشون و می گرفتم و می رفتم پيش حميد همون كتاب و مجانی بر می داشتم .

يه روز عصر كه مادرم از خستگی و گردن درد گرفته بود يه گوشه خوابيده بود من هم با حميد قرار داشتم كه بريم پارك سريع لباسام و پوشيدم و به مادر از حال رفتم گفتم كه من رفتم دفتر دوستمو بگيرم .

حميد همونجا سر ساعت منتظرم بود . اونروز شايد اولين روزی بود كه همه حرفامو با همه دردايی كه داشتم به يه نفر داشتم می گفتم . ديگه هرروز كار ما اين شده بود كه ساعت ۳ ، ۴ باهم بريم تو پاركی كه خود حميد منو ميبرد بشينيم و برای هم خيال بافی كنيم . يكی از همين روزها بود كه من به حميد گفتم بياد خواستگاريم من با اينكه سنم كمه ولی اينا خيلی دلشون ميخواد كه زودتر از دست من خلاص بشن و يه نونخور اضافی از سرشون كم بشه . حميد همش می گفت كه پولم كمه و نمی تونم خوشبختت كنم و اين حرفا ... درست فرداش بود كه حميد گفت بريم دماوند خونه يكی از دوستاش زندگی كنيم ؟ من تا اون موقع نفهميده بودم كه منظورش اينه كه فرار كنيم تا اينكه خودش گفت تنها راه خوشبختيمون همينه كه باهم بريم يه جايی دور زندگی كنيم .

خلاصه با تمام انكاری كه می كردم برای اين كار ، يه روز ديدم كه تو ماشين كنار حميد نشستم و داريم به جايی ميريم كه من بلد نيستم . وقتی از ماشين پياده شديم و يه مقدار پياده رفتيم به يه خونه ای رسيديم كه اصلاً ظاهر خوبی نداشت . من از اين جا خوردم كه حميد كليد اون خونرو داشت و با كليد درو باز كرد . يه پسری تقريباً هم سن و سال خودش فقط تو خونه بود و حميد گفت بيا اينم فاطی خانم كه قراره يه عمری با ما زندگی كنه . من كه با شنيدنه اين حرف حميد ياد پدر و مادرم افتادم كه الآن چه حالی دارن دستای حميدو كه تو دستهام بود محكمتر فشارميدادم .

من از چاله در اومده بودم و تو چاه افتاده بودم ، چند روز بعد بود كه فهميدم حميد به انواع و اقسام آشغال ها معتاده اما برای من دير شده بود من ديگه راه برگشتی نداشتم ، من ديگه نمی تونستم دختر اون خانواده باشم چون ديگه من اصلاً‌ دختر نبودم . حتی چند بار هم خواستم برگردم خونه اما تصور چهره پدر و مادر و صورت عصبانی برادرم پشيمونم ميكرد بعضی وقت ها هم به خودم می گفتم با نبودنم يه بار سنگيني رو از دوششون برداشتم .

اون حميدی كه من همه خوشبختی آيندمو تو دستاش ميديدم حتی خونرو آماده می كرد تا دوستاش بيان و بكشن و بريزن و بپاشن و حتی وقتی تو عالم ديگه ای سير می كردن منو بزنن چون نمی خواستم كنارشون بخوابم .

دو ماه نشده بود كه از اون خوكدونی هم فرار كردم ... حالا از دوجا فراری شدم هم از خانوادم هم از حميد .

۲ سال گذشته و من تو سن ۱۸- ۱۹ سالگی همه كاری كردم حتی مواد هم اينور و اونور كردم . كاري نمونده كه برای من ترسناك باشه . حالا هم با چند نفر از خودم بدتر كه من همسن بچشون هستم دارم صبحمو شب ، شبمو صبح می كنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:44  توسط داستان نویس  | 

من از اين بچه هايی نيستم كه بخاطر نبود امكانات مالی و اينجور چيزا از خونه فرار كرده باشم ، نه اصلاً . اتفاقاً وضع مالی خانواده من خوبه ... من از خونه فرار كردم تا خودو پيدا كنم .

۱۹ سالمه ، اسمم هم نريمانه .

پدرم يه خلبان ايران ايره ( Iran Air ) و مادرم هم طراح لباس های زنانه . من تنها بچه ای هستم كه اين به اصطلاح خانواده داره البته من يه برادر ناتنی هم دارم كه از شوهر قبليه مادرمه و چند سالی از من بزرگتره و هيچ وقت نديدمش چون با پدرش در ايتاليا زندگی می كنه و اينطور كه از مادرم شنيدم بايد تو كار فرش ايرانی باشن .

پدرمو خيلی كم ميبينم چون بيشتر مواقع ايران نيست ، مادرم هم كه هميشه تو دفتر كارشه و به قول خودش مشغول خلق يه اثر هنريه . اينم جالبه كه بدونيد پدر و مادر من پسر عمه و دختر دايی هستن .

اگر از نظر امكانات درنظر بگيری از همسن و سالای خودم چيزی كه كم ندارم هيچی ، يه چيزم زياد دارم اما تو اين سالای عمرم اصلاً از اين پدر و مادر هيچ محبتی نديدم .

تا وقتی كه بچه بودم تو اين مهد كودك و تو اون كلاس و فلان ورزشگاه ول بودم حالا هم كه بزرگ شدم ميگن : (( بزرگ شدی ، عقلت ميرسه ، ميتونی به كارهای خودت برسی ولی يادت نره دانشگاه قبول بشيا ! )) .

۱۷ ، ۱۸ سالم كه بود اسم دخترای فراری به گوشم خورده بود اما زياد در موردش فكر نكرده بودم ولی وقتی كنكور تموم شد و جوابا اومد و فهميدم كه قبول نشدم با خودم گفتم چی ميشه اگر يه پسر از خونه فرار كنه ، پسر فراری هم بودن بد نبايد باشه . من تا اون موقع تنها جايی كه بدون خبر رفته بودم تور چند روزه كيش بود و چند باری هم شمال ولی در تمام اين موارد همراه دوستام بودم . 

همون روز به يكی از دوستام به اسم صادق زنگ زدم و گفتم كه من دارم ميرم ، اولش نفهميد كه منظورم چيه ولی وقتی براش گفتم كه می خوام فرار كنم حسابی جا خورد و گفت كه من اونقدر نازك نارنجی و سوسول هستم كه نتونم تك و تنها يك روزو دور از خونه دووم بيارم ، اين حرفو هيچ وقت فراموش نمی كنم چون باعث شد من تصميمم جدی تر بشه . تلفنو كه قطع كردم روی يه تيكه كاغذ نوشتم كه "من رفتم و ديگه دنبالم نگردين" بعد وسايل نقاشيمو برداشتم و چندتا آتاشغال هم بار ماشينم كردمو انداختم تو راه شمال .

من نقاشيو خيلی دوست دارم ، وقتی نقاشی ميكنم فكرم از همه جا و همه كس آزاده برای همين رفتم طرفای جنگل های عباس آباد و تا ميتونم نقاشی كنم و به كاری كه كردم فكر نكنم . شبو همونجا خوابيدم اما از سرما و ترس داشتم ميمردم . فرداش يه كلبه ای رو پيدا كردم كه خيلی جاش دنج بود . برای يه پير مردی بود به اسم كاظم كه تابلو ترياكی بود و در عوض سي هزار تومن كلبشو به من شش شب كرايه داد . روز پنجم اومدو گفت كه پولی كه بهش دادم كمه و چند هزار تومن ديگه ميخواد من هم كه ديگه قصد نداشتم پولايی كه همرام بودو اينجوری ازدست بدم مخالفت كردمو اون عوضی هم وسايلمو از اون كلبه خرابش ريخت بيرون . اون شب هم مجبور بودم تو ماشين و وسط جنگل بخوابم .

چند ساعتی بيشتر نگذشته بود كه ديدم يكی داره به شيشه بسته پنجره ميزنه و اشاره ميكنه كه شيشرو بدم پايين ، من هم كه از ترسم نمی خواستم اين كارو بكنم هی ميگفتم كه چی كار داری حرفتو بزنو از اين جور چيزا كه يك دفعه زد شيشه ماشينو با سنگ شكست . منو از ماشين كشيد بيرون و حسابی كتكم زد . سرما اونقدر تو تنم رفته بود كه نمی تونستم حتی يه مشت بهش بزنم .

كتك خورده و آشولاش فقط ديدم كه داره ماشين و با خودش ميبره و هيچ كاری نتونستم بكنم . خودمو با هر زحمتی كه بود به همون كلبه رسوندم و با چند هزار تومنی كه تو جيبم بود از اون پير مرد خواستم كه يك شب ديگه بهم جا بده . تا صبح از بوی ترياك كاظم سر درد گرفته بودمو داشتم ديوونه ميشدم و ترديد داشتم كه صبح جريان دزديده شدن ماشين و به پليس بگم يا نه چون خودم يه فراری از خونه بودم .

صبح كه شد با بدنی خسته و چشمی كبود رفتم سراغ پليس و جريان دزديده شدن ماشينو گفتم . در جواب به اين سوال پليس كه تك و تنه توی شمال چيكار ميكنم گفتم كه دانشجوی رشته هنر هستم و اومده بودم برای نقاشی كردن از مناظر طبيعی اما فكر اينجا رو نكرده بودم كه توی فرم شكايت آدرس محل سكونت و شماره تماس و چی بنويسم ، چون مبايلم هم توی ماشين بود .

افسر نگهبان كه بهم شك كرده بود از اتاق رفت بيرون و حدودای ۱۰ ، ۱۱ دقيقه بعد همراه يه سرباز برگشت ، به سربازه گفت ببرش و تا وقتی كه منو انداختن توی بازداشتگاه نمی دونستم كه داره منو كجا ميبره . من هم همش داد ميزدم آخه چرا و مگه من چی كار كردم و صدای فريادم داشت خودمو كر ميكرد .

اصلاً‌ نمی دونستم ساعت چنده ، اونا كمربند ، بند كفش و ساعتمو ازم گرفته بودن ، هوای خيلی سرد و اتاقی كثيف همه اينها داشت ديوونم می كرد ، حتی بغضم هم گرفته بود و داشت اشكم در ميومد . همه اينها يك طرف دو نفر بازداشتی ديگه ای هم كه همش داشتن به هم فوش ميدادن و سر هم داد می كشيدن يك طرف داشت با مخم بازی می كرد .

بعد از تحمل همه اينها از جمله بيخوابی يه سرباز ديگه اومد دنبالم و برد منو تو دفتر افسر نگهبان تا در زدو اجازه ورود و گرفت من داشتم گيج ميزدم اما وقتی در باز شد با ديدن چهره عصبانی مادر و داييم خيلی جا خوردم .

جريان از اين قرار بود كه منو به خاطر لباس های پاره و صورت كبود با چند تا جوون ديگه كه تو همون حوالی دعوای حسابی كرده بودن و برای هم چاقو كشيده بودن اشتباه گرفتن و فرستاده بودنم بازداشتگاه . بعدش كه با مركز تهرات تماس ميگيرن متوجه ماجرا ميشن و مادر و داييم برای برگردوندنم راه ميافتن .

بدجوری كه كتك خوردم ، ماشين هم پيدا نشد ، سرما و بی خوابی و ترس هم كشيدم ولی باز رسيدم سر خونه اولم . بعد از اين ماجرا هر وقت مادرم از خونه ميخواد بره بيرون جلوی در كه ميرسه با يه لحني كه من اصلاً خوشم نمياد ميگه :

"نريمان خونه تنهايی مواظب خودت باش

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:44  توسط داستان نویس  | 

استان زير بر اساس زندگی سياوش (عشق مقدس) هست که لطف کردن و برامون فرستادن.

من معتقدم تو زندگی هيچ چيز ارزش فرار و خودکشی رو نداره هيچ چيز و هيچ کس. فقط اين مائيم که بايد معقول فکر کنيم.

پاينده باشيد ، الهام .

***

متن داستان :
يك روز از روزهاي قشنگ خدا بود . تازه رفته بودم پنجم دبستان روز اول مدرسه با دو نفر دوست شدم كه بچه هاي با معرفتی بودن و قدر رفاقت رو مي دونستن.
4 سال گذشت از اون روز تا اينكه رسيديم كلاس سوم راهنمايي هر سال با هم ديگه بوديم و سال سوم هم طبق معمول تو يك ميز تو يك مدرسه با هم ديگه بوديم دوستاي خوبي بوديم براي هم من سياوش بودم يكي ديگه كه بهش ميگفتيم خالخالي حميد بود و اون يكي هم كه بچه پايين شهر بود و خلاصه گندمن بود اسمش سعيد بود...

رفيقاي خوبي بوديم براي هم و دنبال خلاف نبوديم فقط شيطون بوديم باباي سعيد نظامي بود باباي حميد اطلاعاتی و باباي منم كارخونه دار بود بابهاي خوبي داشتيم زندگي خوبي هم داشتيم تا اينكه باباي من ورشكست شد و وضعمون خراب شد . باباي حميد بيش از حد پول داشت اونقدر كه وقتي مي رفت خونه رو پولاش شنا مي كرد ولی افسوس كه غرورش و پولاش بچش رو به نابودي كشيد .

آخراي سال سوم راهنمايي بوديم كه من اون موقعه برای اولين بار فهميدم عشق چيه اونم با يك نگاه به دختر مدرسه روبروييم انگار تو زندگيم همچين دختري رو نديده بودم به اين ظرافت و پاكي خلاصه من يك جورايي با بچه ها كم ميپريدم و باهاشون كم بيرون ميرفتم اخه هر روز ما پيش هم بوديم اخرين امتحان رو كه داديم فرداش حميد اومد در خونه ما گفتم حميد چيه چرا اين وقت شب اومدي ساعت 2 صبح بود تقربا ديديم خون مالي هست گفتم چي شده گفت با بابام دعوا شده...گفتم سر چي گفت سر پولاش ميگه من پولاش رو بر ميدارم بهش گفتم خوب راست ميگه هر روز توميايي مدرسه با پول كي با چه پولي كل مدرسه رو مهمون ميكني اون كه اينقدر بهت پول نميده ...گفت اره ميدزدم ولي كسي بهش گفته چون اون اينقدر پول داره كه نميدونه پولاش چقدره اينقدر زياده كه نميتونه بشمارش اوردمش تو و كلی با هم صحبت كرديم 6 صبح بود گفت من ميرم هر كاريش كردم نموند ...حميد زياد دعواش ميشد خونه ولي اين دفعه واقعا جدي بود همون روز عصر سعيد زنگ زد گفت حميد امروز نيومده پيش من خبر داري....گفتم نه...چند روز گذشت كه ماان باباي حميد افتادن دنبالش كه پيداش كنن به همه جا خبر دادن اما افسوس حميدي در كار نبود من فكرم افتاد يك دفعه گفتم ويلاي رفيقش رفتيم اونجا همگي ديديم يك آدم نشه و معتاد افتاد وسط منو سعید گرفتيمش زديمش گفتيم حميد كجاست گفت 1 ساعت پيش رفت هر كاريش كرديم هر چي زديمش نگفت كجا.....خلاصه گذشت و گذشت تا حميد رو يك روز تو آريا شهر كه يكي از خيابانهاي تهران هست ديديمش گفتم حميد چته سرش رو كه آورد بالا ترسيدم نگاهش كنم اون حميد خوشتيپ و مايه دار كه دختراي مدرسه ميومدن التماسش ميكردن كه بهشون شماره بده شده يك آدم عملي كه آدم وحشت ميكنه نگاهش بكنه...حالا يكي ازمون كم شده بود سعيد ادامه تحصيل ميداد و كار ميكرد منم عاشق دختره شده بودم و ديگه گيج اون بودم حواصم به جايی نبود..الان سالها ميگذره از اون روز من و سعيد هر چند ماه يك بار با هم تماس ميگيريم اخه سعيد اينا رفتن آلمان و سخت هست تماس گرفتن باهاشون....ولي هنوز خبري از حميد نيست هيچ كس نمي دونه مردست يا زنده...ولي پدرش افسوس مي خوره و اشك ميريزه كه بخاطر يك مشت پول با جون بچش بازي كرد...اين حقيقتي بود از زندگي يك ادمي كه روزي آرزوهايي داشت ولي باهمشون يك راست رفت جايي كه خدا ميدونه.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:43  توسط داستان نویس  | 

سلام .

اميدوارم كه همگی سلامت و شاد باشيد و كوچكترين مشكلی در روند عادی زندگيتون به وجود نيامده باشه و هرچی كه هست خوبی باشه .

اين بار هم يك داستانی نوشتم از يك دختری كه به دليل مشكلاتی كه پدرش براش ايجاد كرده بود از خونه فرار می كنه ...

خوبه كه بدونيد اين دختر خودش مسائلي كه براش اتفاق افتاده بودو برای يكی از مجلات توسط نامه پست می كنه اما اونها در اصل داستان تا حد زيادی دست می برن و اونو چاپ می كنن .

اصل داستان از اين قرار هستش كه زير می خونيد . اميدوارم درس عبرتی بشه برای همه از جمله خانواده ها ...

قربان شما ، هومن .

***

متن داستان : 

تو هم اگر يه دختری بودی كه تو سن ۱۸ سالگی هرروز از پدر مستش كتك می خورد حتماً راهی جز فرارو پيش چشمت نمی ديدی ، اما چرا می تونستم خودكشی هم بكنم اما اون موقع ها فكر می كردم چون گناه بزرگيه سراغش نرفتم .

مادرم وقتی ۹ سالم بود از مريضيه قلبی مرد يه نامادری هم داشتم كه پدرم ۳ سال پيش طلاقش داد و زنه نتونست بيشتر از ۲ سال زندگی با پدرمو تحمل كنه . زن بدی نبود ولی اكثر شب ها بی دليل از پدرم كتك می خورد .

فاميل پدری درست حسابی كه ندارم ولی از فاميل مادری يه خاله دارم كه بعد از مرگ مادرم زياد به خونه ما سر نميزد اگر هم ميومد اول زنگ ميزد كه بابام نباشه بعد بياد.

من از وقتی كه ۱۶ سالم شد و احساس كردم كه دختر بزرگی شدم تقريباً هرشب از پدرم كتك خوردم . حتی يك شب كه از خونه دوستم می خواستم بيام خونه و چون دير شده بود پدرش منو رسونده بود اونقدر كتك خوردم كه از حال رفتم .

۱۸ سالم كه شد ديگه ديدم اگر بيشتر از اين تو خونه پدرم بمونم حتماً يا ميميرم يا ناقص ميشم برای همين چند روزی رفتم خونه خالم . خالم هم يك پسر داشت كه سرباز بود . با اومدن پسرش گفتم كه سارا بهتره از اينجا هم بری .

شوهر خاله خوبی داشتم و منو خيلی دوست داشت خالم هم برام گفته بود كه شوهرش دوست داشته بچشون دختر باشه تا پسر برای همين هم از اينكه من خونشون باشم و منو "دخترم" صدا بزنه خيلی خوشحال بود و اصلاً اجازه نميداد كه من به اون شكنجه گاه برگردم و هر روز كتك بخورم .

سعيد ، همون پسر خالم هم كه علاقه پدر مادرشو به من ديده بود سعی می كرد زياد با من كاری نداشته باشه و زياد سر به سر من نذاره . چند هفته ای پدرم عصرها ميومد در خونه خالم اينا و داد و بيداد می كرد كه دخترمو شما دزديدين . اما با رفتن شوهر خالم و سعيد به كلانتری و شكايت عليه پدرم باعث شدن كه كمتر طرفای من آفتابی بشه . فقط چند بار منو تو كوچه دبيرستانمون كتك زد و اگر دوست ها و معلم ها نبودن شايد همونجا منو می كشت .

چند وقتی دادگاه و دادگستری رفتن تا تونستن از پدرم تعهد بگيرن كه منو ديگه نزنه و مست خونه نياد . با اين تعهد بود كه من دوباره به خونه خودمون برگشتم اما ۲ ، ۳ روزی بيشتر طول نكشيد كه يك روز پدرم مست اومد خونه ، از چشماش ميشد فهميد كه مسته . ازم يه چای خواست منم كه اونروز اونقدر درس داشتم كه نرسيده بودم چای درست كنم سرمو انداختم پايين و گفتم كه آماده نيست يه دفعه مشت و لگدی بود كه نثار من كرد .

از كتكايی كه خورده بودم بيهوش تا صبح خوابيدم . وقتی كه بيدار شدم ديدم پدرم خونه نيست ، خيلی وقت هم بود كه زنگ مدرسه خورده بود ولی باز وسايل مدرسرو برداشتم و راه افتادم . توراه مدرسه خيلی فكر كردم . به همه چيز فكر كردم ، حتی به مادرم كه اگر بود اين اتفاق ها بار برای من می افتاد ؟

حتی به اين فكر هم افتادم كه نكنه بابام اونقدر مادرمو ميزده كه مرده !؟

تا عصر تو خيابون ها می گشتم و با خودم فكر می كردم ، وقتی نزديكای تعطيلي مدرسه شد رفتم جلوی مدرسه و منتظر دوستم شدم . تا شب خونه اون ها بودم اما با وجود اسرارهای خانوادش باز اومدم بيرون و تصميم گرفتم كه شبو توی پارك بخوابم .

وقتی كه پدرم ميرفت خونه خالم و ميديد كه من اونجا هم نيستم حتماً نگران ميشد .

ساعت حدود ۲ ، ۳ بعداز نيمه شب بود كه چند تا پسر كه قيافه های درستی نداشتن اومدن سراغم و سر به سرم گذاشتن من هم هر كاری می كردم نمی تونستم از دستشون خلاص شم . شروع كردم به راه رفتن و تا به در پارك برسم همونجا بود كه يكدفعه چند تا مامور نيروی انتظامی هممون و گرفتن و بردن كلانتری .

اول داشتن بران هزارتا حرف و حديث در می آوردن كه خودم همه ماجرارو براشون تعريف كردم اونها هم با خونه خالم تماس گرفتن و ازشون خواستم كه بيان كلانتری . وقتی اومدن خالم و من برگشتيم تو ماشين شوهر خالم اما شوهر خالم با پسرش حدودای ۱ ساعت بعد از كلانتری اومند بيرون .

جالب اينجا ود كه خالم بهم گفت پدرم حتی به اونها تلفن هم نزده كه من اونجا هستم يا نه ؟

وقتی كه همه رفتيم خونه خالم ، حدودای ساعت ۶ صبح بود .

شوهر خالم از پدرم فردای اونروز شكايت كرد و تونست كه سرپرستی منو به نفع خالم از اون بگيره .

پدرم ماهی دوبار حق داره منو ببينه !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:42  توسط داستان نویس  | 

شعر زيبای زير فرستاده شده توسط دوست عزيزم آرمين  هستش :

خيابونی  عشق پايان خوش فيلم های فارسی را ندارد!         

 

مث ِ گربه های ول گرد، تو خیابونا پلاسه!

با غمُ غصه رفیقه، خنده رُ نمی شناسه!

تخته نرده زندگی رُ همیشه باخته و ساخته!

اما بازم پی ِ برده، فکر جُف شیش ِ یه طاسه!

 

دلِ دختر فراری، پر عشقای دوروزه س!

همیشه تو امتحان دلسپرده گی رفوزه س!

قصه های گُلُ شمع و شنیده، خبر نداره،

خود ِ اون پروانه یی که توی شعله ها می سوزه س!

 

دخترک ِ دربه درِ محله های بی چراغ!

چشماتُ نفروش به همه، تو این حراج داغ ِ داغ!

فرار بی مقصد ِ تو علاج دردت نمی شه!

زندگی فیلم هندی نیست، که خوب تموم شه همیشه!

 

شهر قصه پُر ِ گرگه، با کسی شوخی نداره!

تا که چشم رو هم بذاری، یهو دخلت و میاره!

زندگی رُ زندگی کن! گریه تنها کار ِ ابره!

تو می تونی آسمونُ بپوشونی با ستاره!

 

دلتُ بده به امید! باز برو به سمتِ خونه!

اونجا حتماً یه کسی هست، که غم ِ تو رُ بدونه!

می دونم که دوست نداری بایدُ نبایدارُ،

اما پرسه، قدماتُ به جایی نمی رسونه!

 

دخترک ِ دربه درِ محله های بی چراغ!

چشماتُ نفروش به همه، تو این حراج داغ ِ داغ!

فرار بی مقصد ِ تو علاج دردت نمی شه!

زندگی فیلم هندی نیست، که خوب تموم شه همیش
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:42  توسط داستان نویس  | 

ن از بچگی با بچه های خالم بزرگ شده بودم. یه جور احساس صمیمیت خاص داشتیم بطوری که من شب رو اونجا می موندم یا اونا خونه ما می موندن. من تک فرزند بودم و خالم سه تا بچه داشت دو تا دختر و یه پسر.

پسر خالم مهدی از بچگی توجه خاصی به من داشت و همیشه توی دعواها پشتیبان من بود. بزرگتر که می شدیم صمیمیت من و مهدی بیشتر می شد.

روزی که اون اتفاق افتاد من 15 سالم بود و مهدی 18 سال. من تنها بودم که زنگ خونه رو زدن در رو که باز کرد مهدی بود پرسید تنهائی گفتم آره. اومد تو من رفتم آشپزخونه که چای بیارم که حس کردم از روی زمین بلند شدم و ...

***

مهدی گفت مهسا تو چرا ناراحتی چرا انقدر گریه می کنی؟! خودم میام خواستگاریت. من نمیخواستم اینجوری بشه ببخشید. مهسا من نامرد نیستم.

منم حرفاشو قبول کردم.چند سال گذشت تا زمانی که من 22 سالم بود و مهدی و 25 ساله. یه روز خالم اومد خونمون و به مامانم گفت مهدی دیگه درسش تموم شده و موقع ازدواجشه. خودشم گویا کسی رو زیر نظر داره.

مامانم رو به من کرد و گفت مهسا برو بیرون این حرفا به تو نیومده. شک نداشتم که اون کسی که مهدی زیر سر داره منم. موقع شام مامانم رو به بابام کرد و گفت مهدی میخواد بره خواستگاری امروز مهتاب اومد از من خواست که توی مراسم خواستگاریش شرکت کنیم!!

با خودم گفتم یعنی چی؟! چجوری بابام روزی که قراره بیان خواستگاری من می خواد از طرف مهدی بیاد؟!

بابام خندید و گفت به به مبارکه حالا اون دختر کیه؟!

- یکی از هم دانشکده ...

دیگه هیچی نفهمیدم و حس کردم دنیا رو سرم خراب شد. مهدی به من نارو زده بود باید یه جوری تلافی می کردم. حالا که قراره من به پای اون بسوزم اونم نباید خوشبخت بشه. حس انتقام همه وجودمو گرفته بود. دلم میخواست یه جوری تلافی کنم.

روزی که میخواستن برن خواستگاری در ظاهر خیلی راحت جلو رفتم و به مهدی تبریک گفتم و براش آرزوی خوشبختی کردم و مهدی با بهت منو نگاه میکرد و انتظار همچین حرکتی رو از من نداشت.

سه ماه از عقد مهدی و نازنین می گذشت. قرار بود تابستان همون سال ازدواج کنن.

منو نازنین هم مثل دو خواهر هر جا می رفتیم با هم بودیم خیلی رابطمون صمیمی شده بود. نازنین منو واقعا دوست داشت اما من حس انتقام همه وجودمو گرفته بود. یه روز به نازنین زنگ زدم و فهمیدم که تنهاست. گفتم نازی منم تنهام میای پیشم؟ گفت چرا که نه. منم زنگ زدم به دوست پسرم و گفتم شایان امروز بیا خونمون کسی نیست میای؟!

اونم از خدا خواسته نه نگفت همه چیز آماده بود. زنگ زدم به مهدی گفتم یک ساعت دیگه بیا دنبالم می خوام برای هدیه تولد نازنین یه چیزی بخرم می خوام به سلیقه تو باشه. اونم گفت چشم.

شایان که اومد بش گفتم تازه فهمیدم که حالم خوب نیست برای اینکه شرمندت نشم به یکی از دوستام گفتم بیاد فقط باید یکم تلاش کنی.

نازنین که اومد بردمش توی اتاقم گفتم تو پای کامپیوتر بشین تا من یه دوش بگیرم و بیام و از اتاق اومدم بیرون شایان رو فرستادم تو اتاق و در رو قفل کردم می دونستم که شایان یه بیمار روانیه و من از روی همین دلیل با شایان دوست شدم. مهدی که اومد گفتم مهدی می خوام یه چیز نشونت بدم و فرستادمش تو اتاقم ...

می دونستم که مهدی خیلی عصبانیه ترجیح دادم که از خونه برم بیرون. شب که اومدم خونه مهدی اونجا بود و پدرم و منو تا سرحد مرگ کتک زدنو تو اتاق زندانی کردن می دونستم که آتش انتقام مهدی با مرگ من خاموش می شه اما منم خوشحال بودم چون انتقامم رو گرفته بودم. همون شبانه از پنجره اتاق فرار کردم و تا به امروز سرگردان خیابان ها هستم.

از تنها چیزی که ناراحتم اینه که چرا نازنین رو فدا کردم حقش بود که مهدی فنا می شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:41  توسط داستان نویس  | 
چهار سالم بود که بابام با سهم الارث مامانم رفت زن گرفت مامان هم که نمی تونست تحمل کنه یه روز رفت واسه همیشه. من و شهاب رفتیم زیر دست زن بابائی که چهار سال از من و دو سال از

شهاب بزرگتر بود. بله زن بابای من بیست سالش بود.
یه زن زیبا به اسم مرجان که با اون زیبائیش دل بابام رو برده بود و بابام حاضر بود بخاطرش از جونش بگذره. دو سال از ازدواجشون میگذشت که یه روز دیدیم بابام عصبانی اومد خونه مستقیم رفت تو

اتاق داداشم و محکم زد تو گوشش. و بعد کمربندشو در آورد و شهاب رو زیر مشت و لگد گرفت و از خونه بیرونش کرد. شب فمیدم که مرجان به بابام گفته که زمانی که تو حمام بوده شهاب می

خواسته بزور وارد حمام بشه.
وقتی به شهاب گفتم داشت از تعجب شاخ در میاورد گفت شیوا تو که باور نمی کنی؟!
گفتم نه. گفت پس حاضری انتقام بگیریم؟! اولش ترسیدم ولی چون خودم هم دل پری از مرجان داشتم گفتم چجوری؟! گفت مرجان به زیبائیش مینازه باید زیبائیش رو ازش بگیریم. یه روز

که داره میره کلاس موسیقی می دزدیمش و می بریمش یه جا و اول انقدر میزنیمش و بعد یه شیشه اسید و بعد مرجان زیبا دیگه عفریته ای بیشتر نیست!
 سه روز بعدش مرجان گفت شیوا یه تاکسی زنگ بزن می خوام برم کلاس و من بجای زنگ زدن به تاکسی به شهاب زنگ زدم و شهاب هم یکی از
دوستاش به نام علیرضا رو فرستاد بعنوان تاکسی.
و اجرای مو به موی نقشه. با کمی آب و روغن بیشتر.
***
بعد از سه روز جنازه مرجان تو یکی از باغ های اطراف شهر پیدا شد.
بازجوئی...
به اولین کسی که مشکوک شدن شهاب بود. نمی دونم از کجا فهمیده بودن که من با شهاب ارتباط دارم یه روز که با شهاب قرار داشتم پلیسا ریختن و شهاب رو بردن. بعد از چند روز بازجوئی

شهاب به همه چیز اعتراف کرد جز اینکه منم از نقشه مطلع بودم. شهاب هم به اعدام محکوم شد و پدرم حاضر نشد از پسرش بگذره.
بعد از سه سال شهاب رو اعدام کردن. پدرم هم تلافی همه چیز رو سر من خالی میکرد انقدر که یک سال بعد از اعدام شهاب منم از خونه فرار کردم. قصد خودکشی داشتم اما نجات پیدا کردم.

توسط یه پسر که راننده همون ماشینی بود که من بعد از خوردن چند بسته قرص خودمو جلوش پرت کرده بودم. امید منو برد بیمارستان و شستشوی معده و دیگر مراحل وقتی که فهمید فراری هستم

منو شب برد خونشون و به مادرش همه چیز رو گفت. برخلاف انتظار من مادرش با خوشروئی تمام منو پذیرفت.
فهمیدم که اونروز امید میخواسته با نامزدش برن برای خرید عروسی و بعد از یک ماه امید هم ازدواج کرد و رفت و الان 3 سال از اون موقع می گذره و من با مادر امید که حالا مادر منم هست زندگی

میکنم. هفته دیگه هم ازدواج می کنم با برادر زن امید.
امید هم مثل یه برادر بزرگتر همواره پشتیبان من بوده و همسرش مینو هم مثل یه خواهر به من کمک کرد و تونستم همن سال دانشگاه قبول شم.
تنها چیزی که همیشه مثل سوال تو ذهنمه اینه که چرا پدر مادر خودم لطفشونو از من دریغ کردن ولی یه غریبه نه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:41  توسط داستان نویس  | 
سال‌ بیشتر ندارد و در یك‌ خانه‌ فساد در دام‌ ماموران‌ گرفتار شده‌ است‌. فیلم‌ گذشته‌اش‌ را به‌ عقب‌ برمی‌گرداند و تلخی‌های‌ زندگی‌اش‌ را چنین‌ به‌ تصویر می‌كشد:

اسم‌ من‌ موناست‌ و 19 ساله‌ هستم‌. پدرم‌ بنا بود. از روزی‌ كه‌ به‌ دنیا آمدم‌ صدای‌ دعواهای‌ پدر و مادرم‌ در گوشم‌ نجوا می‌كردند. مادرم‌ عاشق‌ پسر دیگری‌ بود اما خانواده‌اش‌ او را به‌ زور به‌ عقد پدرم‌ درآورده‌ بودند. در دریای‌ تلخی‌، كینه‌ و درگیری‌ بزرگ‌ شدم‌ مادرم‌ اصلا اهمیتی‌ به‌ من‌ و خواهر كوچكم‌ نمی‌داد. دیگر از این‌ وضعیت‌ خسته‌ شده‌ بودم‌. حسرت‌ دست‌ محبت‌ مادرم‌ را می‌كشیدم‌. اما افسوس‌ كه‌ مادرم‌ تمام‌ فكرش‌ معشوقه‌اش‌ علی‌ بود. زندگی‌ ما بخاطر وجود او سیاه‌ شده‌ بود. نمی‌توانستم‌ خیانت‌های‌ مادرم‌ به‌ پدرم‌ را تحمل‌ كنم‌. از آخرش‌ می‌ترسیدم‌ اگر یك‌ روز پدرم‌ می‌فهمید چه‌ می‌شد. پدرم‌ بخاطر كارش‌ از صبح‌ تا شب‌ كار می‌كرد مادرم‌ هم‌ در غیاب‌ پدرم‌، علی‌ را به‌ خانه‌ می‌آورد. گاه‌گاهی‌ هم‌ با او به‌ تفریح‌ و گردش‌ می‌رفت‌. دلم‌ به‌ حال‌ پدرم‌ می‌سوخت‌. بخاطر مادرم‌ و بچه‌هایش‌ از صبح‌ تا شب‌ كار می‌كرد. اما چه‌ بی‌فایده‌، شب‌ها هم‌ با مادرم‌ دعوا می‌كرد. چون‌ بی‌توجهی‌هایش‌ را نسبت‌ به‌ زندگی‌ و بچه‌هایش‌ می‌دید.

بالاخره‌ اتفاقی‌ كه‌ می‌ترسیدم‌ افتاد. یك‌ روز كه‌ مثل‌ همیشه‌ علی‌ در خانه‌ ما بود پدرم‌ ناگهان‌ سرزده‌ وارد خانه‌ شد. هیچ‌ وقت‌ آن‌ روز را فراموش‌ نمی‌كنم‌. غوغایی‌ به‌ پا شد. علی‌ با پدرم‌ درگیر شد او را كتك‌ زد و از خانه‌ فرار كرد. مادرم‌ هم‌ با او رفت‌. پدرم‌ فردای‌ آن‌ روز تقاضای‌ طلاق‌ داد. بیچاره‌ حتی‌ شكایتی‌ هم‌ از مادرم‌ نكرد. در همین‌ گیرودار بودیم‌ كه‌ پدرم‌ از غصه‌ دق‌ كرد و مرد. شاید هم‌ فكر آن‌ صحنه‌ كه‌ مرد بیگانه‌یی‌ در خانه‌اش‌ بود، آزارش‌ می‌داد. بعد از مرگ‌ پدرم‌، من‌ و خواهرم‌ مجبور شدیم‌ پیش‌ مادرم‌ برویم‌. مادرم‌ هم‌ نگذاشت‌ چهلم‌ پدرم‌ بگذرد، با علی‌ معشوقه‌اش‌ ازدواج‌ كرد. علی‌ اخلاقش‌ بسیار بد بود. چون‌ مواد مصرف‌ می‌كرد، مادرم‌ را كتك‌ می‌زد. من‌ و خواهرم‌ را عذاب‌ می‌داد. یك‌ بار هم‌ علی‌ مشغول‌ كشیدن‌ تریاك‌ بود كه‌ من‌ با او درگیر شدم‌ با سیخ‌ پاهایم‌ را سوزاند. به‌ گریه‌ افتادم‌. مادرم‌ هم‌ به‌ جای‌ اینكه‌ برای‌ دخترش‌ دلسوزی‌ كند با صدای‌ بلند از من‌ خواست‌ كه‌ به‌ اتاق‌ دیگری‌ بروم‌ آن‌ شب‌ تا صبح‌ گریه‌ كردم‌ و می‌گفتم‌ چرا باید سرنوشت‌ من‌ این‌ گونه‌ می‌شد. چرا در این‌ خانواده‌ متولد شدم‌. چرا پدرم مرد و...

آن‌ شب‌ تمام‌ وسایلم‌ را جمع‌ كردم‌، تصمیم‌ گرفتم‌ از خانه‌ فرار كنم‌. صبح‌ زود، وقتی‌ مادرم‌ و علی‌ خواب‌ بودند، از آن‌ خانه‌ بیرون‌ آمدم‌. احساس‌ آرامش‌ می‌كردم‌ گویا كبوتر قلبم‌ آزاد شده‌ بود و در آسمان‌ پرواز می‌كرد. نمی‌دانستم‌ كجا باید بروم‌ ولی‌ خیالم‌ راحت‌ بود كه‌ از آن‌ شكنجه‌گاه‌ خلاص‌ شده‌ام.

به‌ خانه‌ عمه‌ام‌ رفتم‌. اما عمه‌ام‌ آنقدر مادرم‌ و علی‌ را نفرین‌ كرد كه‌ از آنجا ماندن‌ هم‌ خسته‌ شدم‌. از آن‌ خانه‌ راحت‌ شده‌ بودم‌، اما عمه‌ام‌ باز حرف‌ آنها را می‌زد. یك‌ شب‌ بیشتر نتوانستم‌ تحمل‌ كنم‌. فردای‌ آن‌ روز از خانه‌ عمه‌ام‌ بیرون‌ آمدم‌. نمی‌دانستم‌ كجا باید بروم‌. نه‌ پولی‌ داشتم‌، نه‌ جایی‌ برای‌ زندگی‌.

لباس‌ پسرانه‌ می‌پوشیدم‌ و در دستشویی‌ پارك‌ها می‌خوابیدم‌. یك‌ شب‌ در دستشویی‌ پارك‌ با یك‌ دختر فراری‌ كه‌ سرنوشتش‌ مثل‌ من‌ بود، آشنا شدم‌. او می‌گفت‌ با پسری‌ دوست‌ شده‌ كه‌ به‌ او قول‌ ازدواج‌ داده‌ است‌. گاه‌گاهی‌ هم‌ به‌ خانه‌اش‌ می‌رود. از من‌ خواست‌ كه‌ به‌ خانه‌ دوست‌ پسرش‌ بروم‌. فردای‌ آن‌ روز به‌ آنجا رفتیم‌. خانه‌ بزرگی‌ در مركز شهر بود. در آنجا دختر و پسران‌ زیادی‌ رفت‌ و آمد داشتند. آن‌ وقت‌ فهمیدم‌ كه‌ آنجا یك‌ مركز فساد و فحشا و تجاوز است‌. رییس‌ خانه‌ فساد پیرمرد سرحالی‌ بود كه‌ با نوه‌اش‌ همان‌ پسری‌ كه‌ به‌ دوستم‌ قول‌ ازدواج‌ داده‌ بود آنجا را اداره‌ می‌كرد. از من‌ خواستند كه‌ خودفروشی‌ كنم‌ و‌ در آنجا بمانم‌. من‌ هم‌ مجبور شدم‌ قبول‌ كنم‌. چون‌ جایی‌ برای‌ ماندن‌ نداشتم‌.

داستانهای 
من و مامان - داستان دختران و تجاوز - داستان دختر فراری ایرانی
هر شب‌ مرا به‌ مردان‌ سن‌ بالا اجاره‌ می‌دادند و پولش‌ را پیرمرد (رییس‌ خانه‌ فساد و فحشا و تجاوز )می‌گرفت‌. آن‌ دختر هم‌ كه‌ در دستشویی‌ پارك‌ با او آشنا شدم‌ وسیله‌یی‌ بود تا دختران‌ فراری‌ را به‌ دام‌ فحشا و تجاوز بیندازد. به‌ هرحال‌ گرفتار آنجا شده‌ بودم‌. از خودم‌ بدم‌ می‌آمد. از زندگی‌ام‌، آنقدر آلوده‌ بودم‌ كه‌ دلم‌ می‌خواست‌ بمیرم‌. همیشه‌ با خود می‌گفتم‌ اگر من‌ یك‌ پدر و مادر دلسوزی‌ داشتم‌ در این‌ زندان‌ سیاه‌ نبودم‌. كاش‌ حداقل‌ پدرم‌ زنده‌ می‌ماند، محبتم‌ می‌كرد. آه‌ كه‌ چقدر به‌ دستان‌ نوازشگر پدرم‌ نیاز داشتم‌. اما نمی‌دانستم‌ چه‌ كار باید بكنم‌. نه‌ راه‌ پس‌ داشتم‌ نه‌ راه‌ پیش‌.

آنقدر در دریای‌ آلوده‌ فحشا و تجاوز غرق‌ شده‌ بودم‌ كه‌ دیگر به‌ هیچ‌ چیز و هیچ‌ كس‌ فكر نمی‌كردم‌، بی‌خیال‌ شده‌ بودم‌. باید تسلیم‌ سرنوشت‌ می‌شدم‌. چند ماهی‌ گذشت‌ و یك‌ روز ماموران‌ به‌ آن‌ خانه‌ ریختند و مرا هم‌ دستگیر كردند. شاید دیگران‌ از این‌ جمله‌ من‌ خنده‌شان‌ بگیرد، اما دلم‌ برای‌ مادرم‌ هم‌ تنگ‌ شده‌ ، شاید شكنجه‌گاه‌ آن‌ خانه‌ بهتر از آلودگی‌ و گناه‌ بود. اما او چقدر بی‌محبت‌ بود. انگار از محبت‌ مادری‌ بهره‌یی‌ نبرده‌ بود. او حتی‌ بعد از فرار من‌ به‌ پلیس‌ هم‌ مراجعه‌ نكرده‌ بود كه‌ از آنها بخواهد بچه‌اش‌ را برایش‌ پیدا كنند. بعضی‌ اوقات‌ به‌ خودم‌ می‌گویم‌ او مرا فدای‌ معشوقه‌اش‌ علی‌ كرد. دلم‌ برای‌ خواهر كوچكم‌ هم‌ تنگ‌ شده‌، دوست‌ دارم‌ بدانم‌ كه‌ الان‌ چه‌ می‌كند. آیا علی‌ باز هم‌ او را شكنجه‌ می‌دهد. ولی‌ دلم‌ می‌خواهد تحمل‌ كند تا سرنوشتی‌ مثل‌ من‌ نداشته‌ باشد.


دختر جوان‌ به‌ فكر فرو می‌رود، بعد از چند دقیقه‌ ادامه‌ می‌دهد: بزرگترین‌ آرزویم‌ خوشبختی‌ خواهرم‌ است‌. دوست‌ دارم‌ زودتر از زندان‌ آزاد شوم‌. پیش‌ خواهرم‌ برگردم‌. هر دو كار كنیم‌ و خرج‌ زندگی‌ تامین‌ شود. چه‌ رویاهایی‌ داشتم‌. دوست‌ داشتم‌ درس‌ بخوانم‌، برای‌ خودم‌ كسی‌ بشوم‌. اما ...‌
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:40  توسط داستان نویس  | 

روسپی  

 

ساعت حدود یازده صبح بود، کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم و مقابلم را نگاه می کردم. دو روز پیش که برای انجام کاری حوالی خیابان ولی عصر بودم، اتفاقی افتاد که منجر شد، دوباره به این جا برگردم، ترافیک سنگینی بود، آخر تعطیلات بود و مردم در جنب و جوش، دو روز پیش که در همین ایستگاه ایستاده بودم، آن سوی خیابان، دختر جوانی توجّهم را جلب کرد، چون آن روز تنها نبودم، نتواستم با او حرفی بزنم، به ناچار امروز آمدم و حدود نیم ساعتی می شد که منتظر بودم. دختر شاید حدود بیست، بیست و دو را سن داشت، مانتوی نارنجی خوش رنگی به تن داشت، مانتو بسیار تنگ بود، شلواری کوتاه با همان رنگ هم به پا داشت، ساق پاهایش را از همین فاصله می دیدم، لباسش به قدری رنگ تندی داشت که از چند متری در چشم می زد، شالی کوتاه و سفید روی سر داشت،

روسپی  

 

ساعت حدود یازده صبح بود، کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم و مقابلم را نگاه می کردم. دو روز پیش که برای انجام کاری حوالی خیابان ولی عصر بودم، اتفاقی افتاد که منجر شد، دوباره به این جا برگردم، ترافیک سنگینی بود، آخر تعطیلات بود و مردم در جنب و جوش، دو روز پیش که در همین ایستگاه ایستاده بودم، آن سوی خیابان، دختر جوانی توجّهم را جلب کرد، چون آن روز تنها نبودم، نتواستم با او حرفی بزنم، به ناچار امروز آمدم و حدود نیم ساعتی می شد که منتظر بودم. دختر شاید حدود بیست، بیست و دو را سن داشت، مانتوی نارنجی خوش رنگی به تن داشت، مانتو بسیار تنگ بود، شلواری کوتاه با همان رنگ هم به پا داشت، ساق پاهایش را از همین فاصله می دیدم، لباسش به قدری رنگ تندی داشت که از چند متری در چشم می زد، شالی کوتاه و سفید روی سر داشت،

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:39  توسط داستان نویس  | 

 

به دنبال یک آشیانه

معصومیتِ چهره اش زیر لایه آرایش غلیظش محو شده بود، مانتو و شلوارش طبق جدید ترین مد روز بود، با رنگی روشن و چشم گیر، آدامسی را به بدترین شکل ممکن می جوید. نگاه منتظرم را که دید، با تمسخری که در کلامش نمایان بود، پرسید:از این همه پرسیدن خسته نمی شی؟

اومد توی دهنم که بپرسم، تو از این همه آرایش کردن، از این همه بیهوده رفتن خسته نمی شی، که جلوی دهنم را گرفتم، همین جوریشم اینا به زور جواب می دادن وای به اینکه سر به سرشون بذاری. سکوتم را که دید، خندید و گفت: اگه چیزی یادت اومده بپرس

نگاهش کردم و گفتم: نه، منتظرم خودت بگی. تکه ای از موهای رنگ شده اش روی پیشانی اش ریخته بود، زیبا نبود، اما خوب با آرایشی که کرده بود، زیباتر می شد، نگاهش را دور تا دور کافه که خلوت بود گرداند و گفت: چی برات بگم که بیشتر خوشت بیاد؟

در کلامش تمسخر موج می زد، گفتم: من از حقیقت خوشم می آد.

با لهجه بسیار بدی حرف می زد، بعضی جمله ها را هم اشتباه می گفت، به یکباره نگاهش جدی شد و گفت: خود ما نمونه یه حقیقتیم، خوبه دارین می بینین. بعد از کمی سکوت ادامه داد: زندگی خیلی سخته، نمی دونم واسه ما تنها سخت بود یا واسه همه همین طوریه، اولش که چشم باز کردیم یه عالمه بچه دیدیم دور و برمون، با یه بابای معتاد، ننمون هم هر چی کار می کرد می ریخت تو شکم هشت تا بچش و اگه گاهی پولی هم داشت، بابام به زور ازش می گرفت و خرج عملش می کرد، همه وقتی بچه ان یاد می گیرن چطور درس بخونن، یا خیلی چیزای دیگه، اما ما از درسای زندگی خماری و نعشگی رو خیلی خوب یاد گرفتیم، همش گرسنگی همش زجر، تا اومدم خوب و بد و تشخیص بدم بابام شوهرم داد به یکی بدتر از خوش، چهل سالش می شد، اما من تازه سیزده سالم می شد، وضعم خیلی بدتر از خونه بابام بود، شوهرم هروئینی بود، از اولش هم می دونستم خواستگاری که بابام بیاره از این بهتر نمی شه. باید روزی چند ساعت از دوستای شوهرم پذیرایی می کردم، پابه پای بساطشون چای می ریختم، چند ماه بعد زد و حامله شدم، اصلاً راضی نبودم، نمی دونم شانس آوردم یا خدا خواست که بچه مرده به دنیا اومد، اون قدر خرج شوهرم بالا رفت که دست به دامان من شد، براش کار می کردم، مواد می فروختم، یه چند باری هم رفتم خونه بابام اما کسی تحویلم نگرفت. کم کم آلوده کار شدم، با چند تا پخش کننده مواد آشنا شده بودم، پول خوبی به دست می آوردم، همه رو خرج می کردم، خوراک خوب، لباسای خوب، سر و وضعیت که مناسب باشه بیشتر تحویلت می گیرن، تنها تلاشی که کردم و موفق هم شدم این بود که معتاد نشم و نشدم. این خودش یه پیروزی بود، چند ماه بعد شوهرم در اثر تزریق با سرنگ آلوده مرد. نه خونه ای داشت که برام بمونه و نه پولی، می دونستم خونه بابام هم که برم باید برگردم، به ناچار موندم، با حمید آشنا شدم مواد فروش بود، برام یه خونه اجاره کرد، خرجمُ می داد، در عوض شبا پیشش می موندم، چند ماه هم این طوری گذشت، یه بار دیگه حامله شدم، این بار بچم حروم بود، رفتم کورتاژ کردم البته کلی پول دادم، دیگه حمید زیاد تحویلم نمی گرفت، تنها براش مواد می فروختم، یکی دو بار به جرم ولگردی دستگیر شدم، هیچ وقت مواد همرام نمی کردم، شده بودم عین یه زباله تو دستای حمید و دوستاش، مثل من زیاد بودن، تازه امسال می شم بیست ساله، دیگه چیزی ازم نمونده، یه تن که هرشب گرسنه های هوس رو سیر می کنه، یه دل که سنگ سنگه، اول راه به ته خط رسیدم، شایدم به زودی معتاد شدم، خیلی مقاومت کردم اما نشد، به دنبال یک آشیانه بودم، اما حالا...

نفس عمیقی کشید، آدامسش را از دهانش در آورد و گوشه سینی گذاشت، نگاهی به ظرف بستنی اش انداخت و گفت: آب شد.

یه بستنی دیگه سفارش دادم، بی هیچ حرفی تا ته بستنی را خورد، بعد نگاه بی روحش را به چهره ام دوخت و گفت: دستت درد نکنه.

خندیدم و گفتم: قابلی نداشت.

نگاهش را به در خروجی کافه می دوزد، نگاهش می کنم، می خواهم چیزی دیگری بپرسم که بلند می شود و می گوید: من رفتم. خداحافظ.

به آرومی جواب خداحافظی اش را می دهم، هنوز چند قدم بر نداشته بود که گفتم: نگفتی اسمت چیه؟ لبخند زد و گفت: چه فرقی می کنه، شاید تباهی. و از در کافه بیرون رفت. از دور به او خیره شدم تا از خیابان گذشت، نگاهم هنوز به در است، اما فکرم روی کلمه تباهی می چرخد، خدایا چه آینده ای در انتظار این دختران خواهد بود؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:38  توسط داستان نویس  | 
نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:36  توسط داستان نویس  | 
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:36  توسط داستان نویس  | 
§ اگر کسی از توی ماشینش به تو فحش ناجور داد تا پیاده نشده و قد و قامتش را ندیده‌ای جوابش را نده.

§ اگر دختری را دیدی که خیلی خوش‌اندام بود پیش از هر چیز مطمئن شو که قهرمان تکواندو نباشد.

§ پیش از آنکه توی خیابان پس گردن دوستت بکوبی و فحش‌های رکیک به او بدهی مطمئن شو خودش است.

§ وقتی مهمان داری اول مطمئن شو ماهواره روی چه کانالی است بعد آن را روشن کن !

§ دختر همسایه که می‌گوید «تشریف میارین تو» شاید پدرش با تو کار دارد !

§ مستراحی که سنگش خیلی دور از در است و دراش هم قفل نمی‌شود خطرناک‌ترین جای دنیا است.

§ توی مستراحی و در که می‌زنند نباید بگویی «بفرمایید!».

§ اینکه صدای دوستت شبیه پدرش باشد طبیعی است پس تا مطمئن نشندی نگو «چطوری خره؟!»

§ دستت را که بالای آکواریوم می‌بری و ماهی‌ها بالا می‌آیند الزامن به این معنی نیست که تو را می‌شناسند یا دوستت دارند؛ بسیاری از ماهی‌ها گوشت‌خوارند!

§ بعد از سالیان که با رفیق‌ات توی رستوران قرار گذاشته‌ای اگر دختری دیدی که از در تو آمد یکهو نگو «جووون، عجب چیزی‌یه» چون شاید بیاید و سر میز شما بنشیند و رفیق‌ات که کبود شده معرفی‌اش کند «نامزدم!»

§ اگر دوست نابینایی داری توی خیابان که به او می‌رسی پیش از هر چیز به او بگو که مادرت همراه تو است.

§ همه‌ی ژل‌ها، ژل مو نیستند عزیزم!

§ با هر تیغی که توی حمام بود صورتت را اصلاح نکن.

§ وقتی با زنت لب ساحل قدم می‌زنی و زیرلب می‌خوانی «خوشگل زیاد پیدا می‌شه تو دنیا» باقی‌اش را هم بخوان گیج‌خان

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:35  توسط داستان نویس  | 

حتی جنازه ام برایش دردسر بود نیمه های شب مرا در عمق خاک گذاشت و رویم خاکی نریخت و هراسان رفت...او غسلم نداد او حتی با آب خون هایم را نشست شاید او هم در فلسفه غسل مانده!شب اولم بود و 1ساعت تنهایی سر کردم از خون هایی که روی گوشت بی جانم بود لذت می برم به چشمهای نیمه باز که خشکش زده بود نگاه می کردم می خواستم صورتش که قبل مال من بوده لیس بزنم هم مزه خوبش را بچشم هم صورتش را با زبانم لمس کنم من دست داشتم ولی زبانم دوست داشت این کار را کند خبری از موجوده نیمه زنده نبود بعد مردی آمد مردی که موهایش سفید نبود آمد مردی که موهایش سفید نبود و کم سن و سال بود آمد مردی که موهایش سفید نبود و کم سن و سال بود وتا به حال ندیده بودمش امدو بالای سرم نشست نمی دانم به چه فکر می کرد بعد دقیقه ها جسمی که مال من بوده را در اختیارش گذاشتم...


حتی جنازه ام برایش دردسر بود نیمه های شب مرا در عمق خاک گذاشت و رویم خاکی نریخت و هراسان رفت...او غسلم نداد او حتی با آب خون هایم را نشست شاید او هم در فلسفه غسل مانده!شب اولم بود و 1ساعت تنهایی سر کردم از خون هایی که روی گوشت بی جانم بود لذت می برم به چشمهای نیمه باز که خشکش زده بود نگاه می کردم می خواستم صورتش که قبل مال من بوده لیس بزنم هم مزه خوبش را بچشم هم صورتش را با زبانم لمس کنم من دست داشتم ولی زبانم دوست داشت این کار را کند خبری از موجوده نیمه زنده نبود بعد مردی آمد مردی که موهایش سفید نبود آمد مردی که موهایش سفید نبود و کم سن و سال بود آمد مردی که موهایش سفید نبود و کم سن و سال بود وتا به حال ندیده بودمش امدو بالای سرم نشست نمی دانم به چه فکر می کرد بعد دقیقه ها جسمی که مال من بوده را در اختیارش گذاشتم...

نویسنده:زهرا

از وبلاگ...

مجله اسفندگان

صبح مردم بالای سرم جمع نشدن آدمها مرا ندیدند هیچ کدامشان نمی خندیدند از کنار من رد نمی شدند صدای قرآن می آمد صدای قرآن و گریه می آمد صدایی که نباید می آمد ولی آمد.مردم بالای سرم نیامده بودند ولی حالا هستند زیر لبهاشان حرفهای عجیبی می زنند وقتی مرا گذاشت و رفت پوشش داشتم همان لباسهایی که داشتم و حالا ندارم رویم پارچه ای کشیدند که پوشیده باشم آنها نمی دانستند من مرده ام؟!هیچ دعایی برایم خوانده نشد نمی دانم چرا نفرینم می کردند رویم خاک ریختند و لحد را چیدند و رفتند آنها رفتند مردمی که  برایم دعایی نخواندند و رویم خاک ریختند و لحد را چیدند رفتند هوا تاریک شد سال ها گذشت؟!استخوان هایم مانده بود همان مرد آمد همان مردی که نشانه هایش یادم نیست خاک ها را کنار زد،نه می کند به استخوان هایم رسید از خاک جدا می کرد و در کیسه ای شل می گذاشت کارش که تمام شد استخوان هایی که قبل مال من بوده را با خود برد و می خواست در جای دیگر دفن کند چطور می خواست دفن کند این فکر او هم بود با همان کیسه یا استخوانهایم را روی خاک بچیند و بعد....چطور؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:35  توسط داستان نویس  | 
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:34  توسط داستان نویس  |